خلاصه قسمت چهارم شاهزاده جامیونگ گو – جومونگ ۳
زن اول چائه ری، بچه زخمی شده اش رو در یک قایق کوچک میگذارد و در دریا رها می کند زن دوم که این ماجرا ها رو می بینه نگرانه که شاید بچه زنده بمونه به این خاطر به خدمتکارش دستور میده که رودخونه و مسیر قایق رو دنبال کنه و بعد به چند نفر پول بده که بچه رو بکشن. اول خدمتکار امتناع می کنه اما بعد از اینکه زن دوم تهدیدش میکنه اونم از ترس جونش مجبور به اطلاعت امر میشه ژنرال بی رحم شاه که صدای گریه بچه رو در قایق شنیده میگه: فکر میکردم مرده اما مثل اینکه زندست ولی چائه ری بهش میگه: اون بچه با اون زخمی که روی بدنش هست زنده نمی مونه و ژنرال میگه: برای یک بار هم شده میخوام بهت اعتماد کنم و امدیوارم حرفت درست از آب در بیاد و بعد با سربازها از اونجا می رند. چائه ری پیش زن دومش بر میگرده که ببینه چرا اومده اینجا. زن دومش میگه: واسه ارامش موهاسو (زن اولت) اومدم. چائه ری در جواب بهش میگه: موهاسو به آرامش یکی مثل تو نیاز نداره. زخمی که تو به اون بچه وارد کردی انگار به من وارد کردی پس سریعتر اینجا رو ترک کن. چائه ری پیش موهاسو برمیگرده. موهاسو با عصبانیت میگه: تو سر قولت نموندی. مگه قرار نبود جامیونگ رو نجات بدی؟ اما چائه ری بهش آرامش میده و میگه: درسته که نتونستم جامیونگ رو حفظ کنم و درسته که تو مادر نشدی اما قول میدم که این شاه ظالم رو بکشم و تو رو ملکه ناک رانگ کنم. این صحبت ها رو زن دوم می شنوه و فوق العاده عصبانی میشه.
و اما بریم ببینیم در گوگوریوی خودمون چه خبره؟!
هودونگ و موهیول در بین اسقبال مردم از شهر رد می شند و به داخل قصر وارد می شوند. خدمتکارهای موهیول جلوی اسب هودونگ خم می شند که هودونگ از روی اونها از اسب پایین بیاد. اما هودونگ بهشون میگه: نیازی نیست من خودم پیاده میشم. وقتی که اینکارو میکنه موهیول ناراحت میشه و بهش میگه: تو باید از روی اونها از اسب پیاده شی. هودونگ جواب میده: این بیچاره ها چرا باید زیر پای من قرار بگیرند. موهیول قبول نمی کنه و ازش میخواد که دوباره باید پیاده شی و همون طوری که گفتم انجام میدی و هودونگ رو مجبور میکنه که از روی پشت خدمتکارها دوباره سوار اسب بشه. هودونگ بازم از انجام این کار خودداری میکنه… اما موهیول نمی پذیره و میگه: کاری نکن که حرفم رو تکرار کنم و هودونگ رو مجبور میکنه که از روی پشت اونها بالا بره و بعد از روی پشت اونها هم پایین بیاد!!
و این مکالمات بین موهیول و هودونگ صورت می گیره:
موهیول: میدونی معنی شاه بودن چیه؟
هودونگ: شاه بودن یعنی حکومت کردن بر مردم
موهیول: چه ربطی به مردم داره؟
هودونگ: مردم قدرت و ریشه پادشاهی هستند
موهیول: اینا رو کی بهت یاد داده؟ عمه ات؟
هودونگ: از معلم خصوصی ام یاد گرفتم. من خیلی معلمم رو دوست دارم و حرفهاش درسته، مگه نه پدر؟
موهیول: ببین چی میگم یک شاه باید مردمش رو همیشه سیر کنه وگرنه اونا احتمال داره شورش کنند به همین دلیل اصلا نباید به مردم اعتماد کنی. قدرت یک شاه بستگی به زور و شمشیرش داره. شاه اگرمجبور بشه و موقعیت کشورش رو در خطر ببینه حتی می تونه از شمشیرش بر ضد ملتش هم استفاده کنه. خوب به چیزی که گفتم فکر کن.
هودونگ که حرفهای پدرش براش جالب نبود و برخلاف حرفهای معلم انسان دوستش بود خیلی تعجب میکنه و به فکر فرو میره و در ادامه به پدرش میگه:پدر من متوجه نشدم
موهیول: چی رو متوجه نشدی؟
هودونگ: اینکه چرا یک شاه باید در مقابل ملتش بایسته؟
موهیول: میخوای آدم خوبی باشی؟
هودونگ: بله
موهیول: پس نمی تونی شاه بشی
هودونگ: اما من میخوام یک شاه خوب بشم
موهیول: یک شاه نمیتونه هم خوب باشه و هم بد
هودونگ: چطور چنین چیزی ممکنه؟
موهیول: بد یا خوب بودن شاه مهم نیست مهم تصمیمات یک شاه هست.
هودونگ که چیزی از حرفهای عجیب پدرش حالیش نمیشه اونجا رو ترک میکنه کلا احساس میشه که موهیول تغییر کرده و دیگه اون موهیول مهربون و خوش قلب زمان جوانیش نیست. زن موهیول هم طبق معمول با ندیمه هاش در حال ارایش کردن و رسین به خودش هست و قراره که بره پیش شاه و باهاش حرف بزنه. شاه هم به وزیراش میگه: از این پس شمشیر زنی و علوم سیاسی رو به هودونگ آموزش بدید چون میخوام اون یک شاه بسیار قوی بشه. در این لحظه اتفاقی زن موهیول این حرف رو می شنوه و خیلی ناراحت میشه. شب زن موهیول پیش موهیول میره و بهش میگه: اون روز که با هودونگ بیرون رفته بودی قرار بود ما همدیگه رو ببینیم اما مثل اینکه یادت رفت. الان اومدم پیش شما تا با شما باشم. در همین زمان به ملکه خبر میدن که پدرتون تشریف آوردن. اونم میره پیش پدرش. پدرش خیلی ناراحته. میگه: همین روزها شاید موهیول هودونگ رو ولیعهد اعلام کنه و این خیلی بده. اونها کلی با هم حرف میزنند.
جامیونگ کوچولو هنوز به همراه اون بچه در قایق است و جامیونگ کماکان گریه میکنه. خدمتکار زن دوم هم که قایق رو تعقیب کرده یه نفر رو پیدا می کنه و بهش پول میده تا بره قایق رو زیرو رو کنه تا بچه ها غرق بشند. پسر بچه هم با اینکه سنش خیلی پایینه اما شعورش می رسه که باید از این بچه کوچولو مواظبت کنه. اون دو نفری که پول گرفتند که قایق رو نابود کنند قایق رو از دور می بینند و همین که میخوان بهش نزدیک بشند طوفان شدیدی میشه. زن دوم به چائه ری میگه: لاهی دیگه شیرم رو نمی خوره و خیلی آشفته به نظر میرسه باید چی کار کنیم. چائه ری با اینکه دل خوشی از زن دومش نداره میره و لاهی رو بغل میکنه تا بهش آرامش بده.
چائه ری با دیگر ژنرال شاه که هم پیمان شده بودند پشتشون رو با آهن داغ خالکوبی کنند که این نشانه ای باشه برای پیمان و هدف آیندشون. شب موهیول می ره پیش سول سو. اما اونا باهم جر وبحثشون میشه راجع به بچه ها. و ناگهان پادشاه عصبانی میشه و میگه تو زن بی ارزش و پستی هستی. سول سو خیلی ناراحت میشه و با گریه میگه: این چه زندگی نکبت باری هست که من دارم. پادشاه بهش میگه: تو خیلی حریص هستی و به دنبال قدرتی.
سول سو در جواب چیزی نمیگه. پادشاه میگه: خوب گوش کن ببین چی میگم، تو هدفت اینه که یک پسر به دنیا بیاری و بعدش هودونگ رو بکشی؟ سول سو که خیلی تعجب کرده میگه: این چه حرفیه می زنید. موهیول ناگهان شمشیرش رو درمیاره و سمت سول سو می گیره و بعد ازش می خواد که راستشو بگه و هر فکر بدی در ذهن داره بگه و ادامه میده: اگر راستش رو نگی همین الان می کشمت. سول سو یاد اون روزی میفته که با هودونگ مبارزه می کرد و واقعا یه لحظه میخواست اونو بکشه پادشاه بازم ازش می خواد که سریعتر جواب بده.
خلاصه قسمت اول سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳
خلاصه قسمت دوم سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳
خلاصه قسمت سوم سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳
خلاصه قسمت پنجم سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳
خلاصه قسمت ششم سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳
خلاصه قسمت هفتم سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳
