خلاصه قسمت دوازدهم سریال افسانه عقابهای مبارز
کانگ در بیرون شهر به دیدن پدرش رفت و یک نامه و مقداری طلا به او داد. در نامه مادرش نوشته بود که دیگر نمی خواهد تیاشی را ببیند که پدرش فهمید این نامه را کانگ نوشته.
نیانسی به کانگ گفت: کمک کن که مادرت را از قصر بیرون بیاوریم. کانگ گفت: فکر کردی اگر یک ملکه را از قصر خارج کنی شاهزاده کاری نمی کند؟
جناب مو مخفیانه به دیدن ملکه رفت. البته نیانسی هم رفته بود که در قصر کانگ را دید و موضوع را به او گفت.
سربازان در قصر فمهیدند که یک نفر قصد خارج کردن ملکه را دارد برای همین تمام سربازان به دنبال آنها رفتند.
شاهزاده هم موضوع را فهمید و به دنبال آنها رفت. و به ملکه گفت: شیروی خواهش میکنم فریب این مرد را نخور و پیش من برگرد. شاهزاده خیلی از شیروی خواهش کرد که برگردد ولی شیروی قبول نکرد برای همین راهی نداشت به جز اینکه دستور دهد جناب مو را بکشند.
جناب مو با سربازان مشغول مبارزه شد که دو نفر به کمک آنها آمدند و در مقابل، آن شش رزمی کار هم به کمک شاهزاده آمدند. آن دو نفر جناب چیو چو چی و یکی از هم گروهانش بودند.
تیاشی خودش را به استاد چیو معرفی کرد و مدتی بعد دوباره بین آنها جنگ اتفاق افتاد.
کانگ به مادرش گفت که برگردد ولی مادرش گفت: که شاهزاده پدر تو نیست و تیاشی اتفاق ۱۸ سال پیش را تعریف کرد. ولی کانگ هنوز قبول نمی کرد.
مدتی بعد دوباره آنها مشغول جنگ شدند که تیاشی می دانست این جنگ هیچ وقت تمام نمیشود و حتی ممکن است استاد چیو و دوستانش در این جنگ آسیب ببینند. برای همین با نیزه خودش، خودش را کشت.
شیروی هم نیزه همسرش را برداشت و خودش را جلوی چشمان پسرش کشت.
گوآجینگ هم در آخرین لحظات عموی خودش را دید و خودش را به او معرفی کرد.
کانگ به بیرون شهر رفت و بخاطر مرگ مادرش گریه کرد. ( اما چه فایده وقتی مادرش زنده بود برای زنده ماندنش تلاش نکرد. )
گروه مبارزین جیانگ نانگ و چهار نفر از افراد گروه استاد چیو همدیگر را در مسافر خانه دیدند و با هم در مورد دو شاگرد خود صحبت کردند. ( گروه استاد چیو هفت نفر هستند که به هفت دلاور معروف هستند. )
گروه مبارزین جیانگ نانگ با گروه استاد چیو پیوند دوستی بر قرار کردند.
کانگ کنار تابوت مادرش رفت و گریه کرد. در آنجا نیانسی را نیز دید نیانسی به او گفت با من به زادگاهت برگرد ولی کانگ گفت من نمی توانم شاهزاده را ترک کنم.
نیانسی گفت: من دختر واقعی پدرم نیستم و ما برای پیدا کردن خبری از پسر جناب گوآ این مسابقه همسر یابی را راه انداختیم.
جناب وان چو از نیانسی پرسید چرا مهارت تو از پدرت بیشتر است. نیانسی گفت: یک استاد به مدت سه روز به من چند تکنیک رزمی یاد داد ولی به من گفت که اسمش را به کسی نگویم.
استاد بزرگ گوآجینگ، از جناب چیو پرسید شما چطور پسر جناب یانگ را پیدا کردید. چیو گفت: من چند سال دنبال پسر یانگ گشتم ولی او را پیدا نکردم. یکسال که به محل خانه آنها برگشتم دیدم که چند نفر برای بردن وسایل خانه آمدهاند. وقتی به حرفهای آنها گوش دادم فهمیدم که از طرف شاهزاده آمدهاند. من مخفیانه وارد قصر شدم و خانم شیروی را در قصر دیدم و فهمیدم که آن پسر کوچک در قصر پسر جناب یانگ است که شاهزاده به دلیل علاقه به شیروی از آنها مواظبت کرد.
این قسمت کمی غم انگیز بود. از خوانندگان عزیز خواهشمند است که در مورد این سریال زود قضاوت نکنند و قسمت بعدی را حتما ببینند. چون از قسمت بعد سریال جذاب تر شده و مسیر داستان عوض می شود.
سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز – ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز
سریال شمشیر بهشتی و خنجر اژدها – ادامه سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز


