خلاصه قسمت سوم سریال افسانه عقابهای مبار
بعد از آنکه نبرد سخت، میان استاد چیو و جنگجویان جیانگ نان با بی حس شدن بدن تمام مبارزان از جمله استاد چیو و راهب چیهلن به پایان رسید، و همه در گوشه ای افتاده بودند، دوان تین دو از معبد بیرون آمد و پشت سرش زن گوا که توسط دو سرباز گرفته شده بود بیرون آورده شد و همه متوجه او شدند. زن بادیدن استاد چیو از او طلب کمک کرد رئیس کو (رئیس جنگجویان جیانگ نان) که حسابی خشمگین شده بود به راهب گفت: تو که گفتی هیچ زنی داخل معبد نیست و تو با این کارت آبروی ما رابردی. دوان تین دو با خنده به بالای سر استاد چیو رفت و گفت: من از همه شما متنفرم مخصوصأ تو که پدر من را درآوردی و شمشیرش را بر گردن او گذاشت. دوان تین دو می خواست او را بکشد که راهب پرید تا مانع او بشود ولی با جاخالی دادن تیان سر راهب به ستونی بخورد کرد و در دم کشته شد. دوان تین دو که خیلی ترسیده بود سریع معبد را ترک کرد.
شاهزاده و شیروی داشتند با کشتی شهر را ترک میکردند. شیروی در ذهنش، با شوهرش اینچنین گفتگو میکرد (من علارقم میل باتنیم باید از تو و زادگاهم دور شوم به خاطر فرزندمون و به خاطر تنها یادگار خانواده یانگ و به خاطر اینکه در آینده بتواند انتقام تو را بگیرد. من علارقم میلم مجبورم مقداری بیشتر زنده بمانم تا هنگامی که فرزندمان به سن بلوغ برسد، و آن وقت من پیش تو خواهم آمد. از روزی که تو رفتی قلب من هم شکست و روحم به سوی تو پر کشید و فقط این جسم من است که در اینجا وجود دارد. از تو میخواهم مقداری دیگر تنهایی را تحمل کنی تا من هم به سویت پرواز کنم) و مقداری از موهای خود را با چاقوی یادگاری استاد چیو ( که برای فرزندش یانگ کانگ داده بود) برید و به نشانه عهد با شوهرش به درون دریا ریخت. ( معمولا زنهایی که شوهرشان را از دست می دهند این کار را می کنند. )
جنگجویان جیانگ نان و استاد چیو که به درون معبد منتقل شده بودند در حال تمرکز و جمع کردن قوای درونی خود بودند به غیر از خنسان که در مبارزه با استاد چیو زیر زنگ بزرگ معبد گیر افتاده بود و راهبان او را بیرون آوردند. خنسان سریع به داخل معبد رفت و او که از ماجرا خبر نداشت میخواست به چیو حمله کند که رئیس کو مانع او شد و گفت: این پادزهر را به استاد چیو بده و خنسان هم علارقم میلش این کار را کرد. استاد چیو که به علم طبابت هم وارد بود به جنگجویان گفت: زخمهای ما سطحی هستند و بعد از یک هفته کاملأ خوب میشود. خنچین (تنها زن گروه) با عذر خواهی از استاد چیو بابت این ماجرا گفت: ما در این ماجرا خودمان را مقصر میدانیم و ما هم خودمان را در این ماجرا سهیم میدانیم.
استاد چیو هم از استاد کو و گروهش عذرخواهی کرد و گفت: من هم در این قضیه زیاده روی کردم و بعد گفت: من میروم ان دو زن بیچاره را پیدا کنم و امیدوارم روزی شما راببینم و میخواست معبد را ترک کند که استاد کو گفت: من و گروهم دوست نداریم در این ماجرا دخالت کنیم و بهتره همهمون سرمون به کار خودمان باشد. استاد چیو گفت که درسته من انتقام راهب را از او میگیرم ولی فعلأ نجات ان دو زن از همه چیز واجب تر است و دوباره قصد رفتن کرد که استاد کو باز او را متوقف کرد و گفت: تو ما را به این روز انداختی و فکر کردی با یک عذرخواهی کار تمام است.
استاد چیو گفت: استاد کو شما میفرمایی من چیکار کنم. استاد کو گفت: من این را یک توهین میدونم و باید شما تصمیم دیگری بگیرید و یارانش هم گفته هایش را تائید کردند. استاد چیو که خود را بابت دارو مدیون گروه میدانست گفت: من باز هم معذرت میخواهم و اعتراف میکنم شکست خوردم. استاد کو گفت: اگه شکست را قبول داری باید شمشیرت را به این نشانه اینجا بزاری. استاد چیو گفت: این شمشیر وسیله دفاعیه منه و اهمیتش برای من به اندازه عصای شماست. استاد کو با عصبانیت گفت تو من را به خاطر کور بودن مسخره میکنید. استاد چیو هم سریع گفت به هیچ وجه. استاد کو گفت من با شما قراری میزارم که سال آینده در همان رستوران که اولین بار با هم مبارزه کردیم دوباره مبارزه کنیم. استاد چیو گفت: من در دو مبارزه قبلی شکست خوردم و اگر قرار باشد بار دیگر هم مبارزه کنیم من حرفی ندارم به شرط اینکه نحوه این مبارزه را من تعیین کنم ولاغیر. استاد کو هم گفت قبوله و از او خواست در مورد نحوه مبارزه توضیح بدهد. استاد چیو گفت: در این مبارزه فقط تکیه بر هنرهای رزمی نیست بلکه در کنار آن آزمون هوش و تدبیر و استقامت و مهارت هم هست تا معلوم بشه قهرمان واقعی کیه. شما باید دنبال همسر گوا بگردید و او را پیدا بکنید و من هم دنبال همسر یانگ و به فرزندان آنها. به مدت ۱۸ سال به آن دو بچه هنرهای رزمی را یاد بدهیم و بعد از این زمان در روزی که قرار بهترین رزمیکار کشور انتخاب بشه ما در همین رستوران مبارزهای بین این دو برگزار میکنیم تا ببینیم شاگردی که من تربیت کردم بهتر است یا شاگردی که شما تربیت کردید .استاد کو هم قبول کرد و گفت ولی اگر خانم گوا به دست دوان تیان کشته شده باشه چطور؟ استاد چیو گفت: ان وقت دیگه معلوم میشه خدا خواسته که من برنده بشم و بعد از قرار گذاشتن زمان دقیق مبارزه از آنجا رفت.
استاد کو و گروهش هم بلافاصله به دنبال دوان تین دو رفتند تا مانع از کشته شدن او شوند و در این بین متوجه شدند که ان زن را به سمت شمال برده اند. دوان تین دو که در شهری مرزی در خانه ای مشغول غذا خوردن بود. دستهای لین زن گوا را باز کرد تا مقداری غذا بخورد و در همین هنگام سربازان جینگ به آن شهر حمله کردند و وارد شدند و دوان تین دو که حواسش به سربازان بود و از لایه در بیرون را نگاه میکرد لین با چاقوی استاد چیو به او حمله کرد ولی دوان تین دو متوجه شد و ضربه ای به شکم لین وارد کرد و در همین حال سربازان وارد خانه شدند و آنها را با خود بردند.
از طرف دیگر، شاهزاده برای شیروی که بعد از گذر از رودخانه و مسیری در کوهستان سوار کالسکه بود سوپ درست کرده بود و به او اصرار میکرد برای سلامتی بچه از سوپ بخورد.
لین (زن گوا) که به همراه گروهی دیگر از مردم توسط سربازان جینگ به اسارت گرفته شده بودند و از میان دو تبه عبور می کردند، مورد حمله مغولی ها قرار گرفتند و تمام افراد کشته و پراکنده شدند. بعد از جنگ دوان تین دو که خود را به مردن زده بود بلند شد و به دزدی از مردگان مغولی و جینگ پرداخت و با بدست آوردن مقداری طلا حسابی شاد شد و از طرف دیگر لین که از معرکه گریخته بود و در بیابان سرگردان بود که درد زایمان او شروع شد و در همین حال هم در خانه شاهزاده درد زایمان شیرو در رختخواب مجلل… لین در بیابان تنها و شیروی در خانه شاهزاده و تحت مراقبت…بالاخره بعد از تمام این مصیبتها بچه ی هر دو بدنیا آمد.
۶سال بعد
پایتخت دولت جینگ
شاهزاده به خانه بازگشت و در همین حال بچه هایی به سمت او رفتند یکی از پسر بچه ها(یانگ کانگ) به شاهزاده گفت: پدر. شاهزاده گفت: چیه پسرم. پسر گفت اینها من را اذیت میکنند. شاهزاده بلند شد و رو به بچه ها گفت نوکرهای زبون نفهم بهتون هالی میکنم اذیت کردن شاهزاده چه عواقبی دارد و دستور داد به آن بچه ها ۴ ضربه شلاغ بزنند و یانگ هم خیلی خوشحال و مغررو به نظر میرسید. شاهزاده و کانگ داخل قصر رفتند و میخواستند با هم بازی کنند که ناگهان شیروی که بعد از گذشت ۶ سال کماکان زیبا بود با لباسی زیبا را دیدند. شاهزاده با دیدن او به کانگ گفت: بیا یک قولی بدیم. من قول میدم ان مهر طلایی که میخواستی را بهت بدم در عوض تو باید کاری کنی که مادرت بخنده. کانگ هم قبول کرد و به سمت مادرش دوید. شیروی به کانگ گفت: این چه اخلاقه بدیه که تو داری؟ چرا دروغ گفتی؟ کانگ با لحنی شیرین به مادرش گفت: من کار اشتباهی کردم مادر. شما من را باید تنبیه کنید. و ان دخترها (نوکرها) مقصر نبودند. شیروی لبخند غیر محسوسی زد و او را در آغوش گرفت و کانگ هم نگاهی به پدرش کرد.
صحرای مغولستان
گوآجینگ با ظاهر یک پسر مغولی در حال شمردند گوسفندان بود و مادرش از سمت صحرا باز میگشت. گوآجینگ به سمت مادرش رفت و گفت: مادر، امروز یک مرد امده بود اینجا. دو کاسه شیر خورد با پنج سیخ کباب. ده صدتا هم گوسفند داشت. مادرش با خنده گفت: تو باید بگی هزارتا گوسفند چند بار باید بهت یاد بدم (نشان میداد گواجینگ خنگ است) بعد داخل خانه رفتند و مادر گوآجینگ به او گفت به یاد بود پدرش که چند تکه چوب بود روی تاقچه است احترام بگذارد و گوآجینگ هم این کار را کرد. لین رو به یاد بود کرد و گفت: شیااوتین این پسرته که بعد از ۶ سال داره اسمت را صدا میزنه. نمیدونم تو هم وقتی کوچک بودی همین قدر کم هوش (خنگ) بودی؟ گوآجینگ به مادرش گفت: چرا پدر شبیه یک تیکه چوبه؟ لین به او گفت: این یادبود پدرته که وقتی زنده بود آدم درستکار و خوبی بود ولی به دست آدمهای بد کشته شد و بعد به گواجینگ گفت هر چیزی که میگم تکرار کن: نام قاتل پدر تو دوان تین دو است وقتی بزرگ شدی باید بری و انتقام پدرت را بگیری و سر او را برای پدرت بیاری و گوآجین هم تکرار کرد.
شاهزاده برای شیرو یک اتاق در گوشه ای از کاخ ساخته بود که شبیه خانه شیروی در شهر خودش بود و حتی وسایل خانه آنها را به آنجا انتقال داده بود تا شیروی در آنجا احساس آرامش کند. شیروی در میان وسایل متوجه نیزه و کمان شوهرش یانگ شد وآن را برداشت. کانگ که آنجا بود پیش مادرش رفت و گفت: مادر این آتاآشغالها چیه که شما اینجا اوردین. شاهزاده خیلی سریع به کانگ گفت: دیگه از این حرفها را نزن این وسایل برای مادرت خیلی ارزش داره. کانگ گفت: این آشغالها که ارز نداره و شیرو و شاهزاده که جا خورده بودند با ناراحتی او را از آنجا بردند.
شاهزاده به شیرو گفت: من به شما حق میدم که به گذشتتون فکر کنید ولی نباید فراموش کنید که الان یک ملکهی دربار جینگ هستید و کانگ هم یک شاهزاده ولی به هر حال او بچه است و من امیدوارم که او هیچ وقت در مورد اصل و نثبش نشنود و من امیدوارم شما من را درک کنید و شیروی هم پس از شنیدن آن حرفها از آنجا رفت.
واجینگ که از خانه دور شده بود و در صحرا مشغول بازی بود از دور شاهد جنگ در بین مغولی ها شد. مردی با کمان که خیلی در تراندازی ماهر بود مورد تحصین یکی از فرماندهان دشمن قرار گرفته بود و هویت او را جویا شد که یکی از افرادش گفت: او مشهور به پنجه طلایی هست.
مرد معروف به پنجه طلایی به قدری در هنر تیرندازی ماهر بود که قادر به شلیک بیش از چهار تیر با هم را داشت و حتی اسب چنگیز خان را با تیر هدف گرفت و او را به زمین انداخت. چنگیز خان هم تمام افرادش را برای جنگ فراخواند و افراد پنجه طلایی را شکست دادند و او را هم زخمی و مجبور به فرارش کردند.
مادر گوآجینگ برای خرید به شهر رفته بود که پنجه طلایی به خانه آنها رسید و از روی اسب به زمین افتاد. گوآجینگ با دیدن او در این حال سریع برای او مقداری آب آورد و به او داد و او هم آب را نوشید و بعد هم مقداری غذا به او داد و پنجه طلایی که بهتر شده بود به او یک دستبند طلایی داد. ولی گوآجینگ که تربیتی درست داشت قبول نکرد و گفت مادرم گفته پذیرائی از مهمان یک وظیفه است و نباید در مقابل، از او چیزی گرفت و پنجه طلایی هم او را تحسین کرد و به او گفت: لطفأ اگر تیر و کمان در خانه داری برای من بیاور. گوآجینگ رفت و تیر و کمان اسباب بازی خود را آورد و باعث خنده پنجه طلایی شد و گفت برای جنگیدن باید یک تیر و کمان واقعی برایم می آوردی برو تیر و کمان پدرت را بیاور. گواجینگ سریع گفت: من پدر ندارم.
پنجه طلایی بلند شد و گفت: اسب من را از اینجا دور کن و من هم زیر این علوفه ها پنهان میشم و تو هم برو یک جایی قایم شو تا گیر این آشغالها (چنگیز و سربازانش) نیفتی. در هنگامی که گوآجینگ داشت اسب را فراری میداد سربازان رسیدند و او را گرفتند و پیش یکی از فرماندهان بردند و فرمانده از او پرسید او را کجا قایم کردی؟ گواجینگ هم که یک تو سری از فرمانده خورده بود گفت: من که کار بدی نکرد برای چی من را کتک میزنی؟ فرمانده که عصبانی شده بود او را به شدت مورد کتک زدن قرار داد.
سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز – ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز
سریال شمشیر بهشتی و خنجر اژدها – ادامه سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز



[...] خلاصه قسمت سوم سریال افسانه عقابهای مبارز [...]