خلاصه قسمت سوم پرنسس جامیونگ گو (جومونگ ۳)
خدمتکار زن اول چائه ری در حینی که داشت برای زن چائه ری وسایل وضع حمل رو می برد زن دوم چائه ری رو با پیشگو میبینه! زن دوم هم وقتی خدمتکار رو می بینه یه نگاه بدی به اون میندازه و خدمتکار هم بلافاصله اونجا رو ترک میکنه زن دوم پیشنهادهای زیادی رو به پیشگو میده و بهش میگه که هر طوری شده دخترم رو نجات بده. بعدش پیشگو بهش میگه که من میتونم بهت اعتماد کنم؟ که زن دوم میگه که به همدیگه قول میدیم و پیشگو هم قبول میکنه.
زن دوم چائه ری به پیشگو میگه چطوری میخوای دخترم رو نجات بدی و پیشگو هم در جواب میگه که با سقوط یک ستاره! خدمتکار زن اول میره پیش چائه ری که بهش بگه که زن دوم رو با پیشگو دیده اما هر چی میخواد بگه نمیتونه و از اتاق بیرون میاد. چائه ری که با دیگر ژنرال شاه در فکر حمله به شاه و نابودی اش هستند در مورد نحوه حمله با هم حرف میزنند و ژنرال چپ به چائه ری میگه که من با تعداد زیادی نیرو به زودی خواهم آمد و ما باید تا به آخر با هم باشیم.
پیشگو و زن دوم یه چیز نورانی و درخشان رو شبیه ستاره درست میکنند و پیشگو اونو با کمان به آسمان بالای شهر ناک رانگ پرتاب میکنه که اینطوری مثلا نشون داده بشه که یک ستاره داره سقوط میکنه!! اون چیز نورانی وقتی که از بالای قلعه ناک رانگ عبور میکنه توجه همه سربازها و اهالی قصر رو به خودش جلب میکنه. زن اول چائه ری هم که تلاش می کرد که بچه اش رو به دنیا نیاره دیگه این قدرت رو نداره و فشار وارده باعث میشه که وضع حمل کنه و بچه رو دنیا بیاره ژنرال بی رحم شاه که فهمیده که فرزند زن دوم دختر هستش و پسر نبوده به چائه ری میگه که الان خودم میرم و این یکی رو هم چک میکنم ببینم دختره یا پسر که چائه ری بهش میگه لازم نیست خودم این کارو میکنم. و بعدش میره و میفهمه که دختره بعدش افراد دربار بهش میگن که حالا که فهمیدیم هر دوتا بچت دختره باید جفتشون رو بکشی و چائه ری هم با اینکه به شدت ناراحته اما مجبورا دستور شاه رو قبول میکنه و به خدمتکار زن دومش میگه که برو و اون یکی بچه رو نیز بیار در همین لحظه پیشگو میاد و میگه یه لحظه صبر کنید من دلیل سقوط اون ستاره رو فهمیدم و طبق دستور جدید شاه باید عمل کنید لذا باید منتظر دستور شاه باشیم بعدش که به دربار شاه میرن دستور شاه خوانده میشه مبنی بر اینکه باید دختر زن اولت رو بکشی اما دختر زن دومت می بایست زنده بمونه و این خواسته خدایان هستش! و علت سقوط ستاره این بوده که چائه ری هم میپذیره. به زن دوم خبر میدن که بچه شما رو نمیکشن و قراره فقط بچه زن اول کشته بشه که زن دوم هم میخنده و میگه خودم میدونم بعدش میگه که اسم بچه ام رو چی بذارم؟ کمی فکر میکنه و میگه اسمش رو میذارم لاهی و بعدش بلند میخنده که خدمتکارش میگه که بلند نخند چون شک میکنن و از طرفی آقا ناراحت میشه چون قراره دختر زن اولش بمیره. بعد زن دوم میگه که من الان میرم که زن اول را ملاقات کنم.
وقتی که به اقامتگاه زن اول میاد یه نگاه خیلی بد به خدمتکار زن اول میندازه و خدمتکار هم خیلی میترسه و بعدش میره با زن اول صحبت میکنه و میگه که این قسمت تو و بچت بوده زیاد ناراحت نباش چائه ری هم به اقامتگاه زن اول میاد تا بچه رو طبق دستور شاه با دستان خودش بکشه. وقتی که داخل میشه سعی میکنه زنش رو آروم کنه و بعد بهش میگه که این قسمت ما بوده و میگه که بچه رو بده اما زنش میگه که نه خودم تمومش میکنم. تو بزودی وارد میدان جنگ میشی و به اندازه کافی سنگینی روی دوشت هست نمیخوام بار سنگین این گناه هم برای همیشه رو دوش تو بیفته. که چائه ری اول مخالفت میکنه اما بعدش دیگه چیزی نمیگه و زن یک بالشت رو برمیداره و با اون بچش رو خفه میکنه…
بعد از اینکه بچه رو خفه میکنه چائه ری میگه که بچه رو بده تا بهشون بدم اما زنش میگه که بذار تا اماده اش کنم و لباس خوبی تنش کنم تا با احترام اونو ببریم وقتی چائه ری بیرون میره زن اولش و خدمتکاراش که دارن لباس تن بچه میکنه یهویی متوجه میشند دست بچه تکون می خوره و زنده است! زن دوم هم که اونجاست وقتی میفهمه عصبانی میشه و میگه که باید همین حالا دوباره اونو بکشی تا سربازها نفهمیدند که زن اول میگه که من دیگه دوبار بچم رو نمی کشم اما زن دوم میگه که تو باید حتما اونو بکشی مگه نمیدونی با چه سرنوشت بدی به دنیا اومده؟ مگه سقوط ستاره رو ندیدی؟ زن اول در جواب میگه که نه…. من هیچ ستاره ای ندیدم اگه راست میگن من الان میرم دنبال اون ستاره ای بگردم که سقوط کرده ببینم واقعا چنین اتفاقی افتاده یا نه. زن دوم که میدونه اصلا ستاره ای در کار نیست سعی میکنه جلوشو بگیره در این لحظه خدمتکار زن اول به حرف میاد و میگه فکر میکنی نمیدونم همه این کارا زیر سر توئه….. من تو رو تو حیاط با پیشگو دیدم که داشتی باهاشحرف میزدی همین که میخواد به حرفش ادامه بده زن دوم با یه چاقویی که قایم کرده بود از پشت بهش میزنه و اونم زمین میخوره و فریاد دیگر خدمتکاران باعث میشه چائه ری داخل بیاد و زنش بهش میگه بچه مون زنده ست و تو باید اونو نجات بدی اما چائه ری میگه نمیشه ما دیگه راهی نداریم ولی زنش میگه من دیگه نمیذارم بچم آسیبی ببینه و باید اونو نجات بدیم و اگر بهش دست بزنی من خودم رو میکشم. چائه ری قول میده که هر طوری شده این بچه رو نجات بده. در این لحظه ای که چائه ری زنش رو در آغوش گرفته زن دوم از فرصت استفاده میکنه و چاقویی رو بر سینه بچه فرو میبره! چائه ری میره به زن دوم میگه: چه کار میکنی؟ چرا این کارو کردی؟ زن دوم میگه باید ازم متشکر هم باشی که من کارت رو راحت کردم چون باید تو این کارو می کردی! چائه ری خیلی ناراحت میشه و میگه پشیمانم از اینکه باهات ازدواج کردم بعد بچه رو بیرون میبره تا به سربازها و دیگر افراد دربار قصر نشون بده که مرده.
و اما در گوگوریو چه خبره؟؟؟
سول لان زن موهیول با خدمتکارهاش در حال صحبت کردنه و با طعنه میگه که الان باید برم و شاهد مبارزه و توانایی های هودونگ باشم. هودونگ هم با عمه خودش در حال تمرین کردن شمشیر زنی است و زن موهیول در حین تماشا کردن. عمه هودونگ به زن موهیول میگه: بیا و تو هم کمی با هودونگ تمرین کن و یه مبارزه دست گرمی انجام بده. زن موهیول قبول میکنه و مبارزه شروع میشه. اول کمی با هودونگ نرم برخورد میکنه اما بعد چند ضربه سخت به هودونگ میزنه و هودونگ زمین میخوره. در این لحظه موهیول از دور اونا رو می بینه همین که می خواد شمشیرش رو بالا ببره عمه هودونگ مانع میشه و میگه زن دیوانه داری چی کار میکنی؟ میخوای هودونگ رو واقعا بکشی؟ بعد اونم معذرت خواهی میکنه و میگه نه قصد من این نبوده. موهیول به هودونگ میگه برو و اسبت رو آماده کن قراره با هم یه جایی بریم. در این لحظه زن موهیول میگه: کجا میخوای بری؟ موهیول میگه چرا؟ کاری داری؟ زن موهیول همین که میخواد حرفش رو بزنه روش نمیشه و چیزی نمیگه.
به زن موهیول خبر میدن که شاه تا دو روز دیگه برنمیگرده اون خیلی ناراحت میشه و کلی بد و بیراه به هودونگ میگه. موهیول و هودونگ هم با تعدای سرباز به مرز رفته اند تا یه نگاهی بندازند. موهیول به هودونگ میگه: اگر من نتونم ناک رانگ رو بگیرم تو باید این کارو انجام بدی.
و اما در ناک رانگ چائه ری و زنش به همراه خدمتکاران و تعدادی سرباز به سمت رودخونه میرند که بچه نیمه مرده (هنوز نفس میشکه) رو در رودخونه رها کنند تا آب اونو ببره. خدمتکار زن اول میگه: حداقل اون چاقو رو از سینه اش خارج کنیم اما زن اول میگه: اگر اینکارو بکنیم فورا می میره باید همینجوری بذاریم تا بلکه زنده بمونه بعد در کنار رودخونه بچه رو داخل یه قایق کوچک میذارند و خدمتکار زن اول هم به پسر کوچکش میگه تو با این نوزاد برو و ازش مراقبت کن و نذار صدمه بسیشتری ببینه اما پسرش کلی گریه میکنه و میگه: من نمیرم اما مادرش هر طوری شده اونو راضی میکنه و بعد قایق رو رها میکنند که بره. زن اول هم در همین لحظه اسم بچش رو انتخاب میکنه و میگه اسمت رو میذارم جامیونگ به این معنی که باید خودت از خودت محافظت کنی و از دور اونو صدا میزنه. بعد یهویی صدای گریه بچه میاد و زن دوم هم که اونجاست می شونه و میفهمه که بچه هنوز زندست و اون پسر بچه که داخل قایقه جامیونگ رو بغل میکنه و میگه: گریه نکن… گریه نکن!
و اینجا قسمت سوم تموم میشه.
خلاصه قسمت اول سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳
خلاصه قسمت دوم سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳
خلاصه قسمت چهارم سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳
خلاصه قسمت پنجم سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳
خلاصه قسمت ششم سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳
خلاصه قسمت هفتم سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳

[...] خلاصه قسمت سوم سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو… [...]
جومونگ دوست دارم.