خلاصه قسمت پنجم شاهزاده جامیونگ گو (جومونگ۳)
موهیول شمشیرش رو سمت ملکه گرفت و ازش سوال پرسید که آیا تو قصد کشتن هودونگ رو داشتی؟ سول سو هم که ترسیده جواب میده که چرا یک مادر باید بخواد بچه اش رو بکشه که موهیول می فهمه داره دروغ میگه و با شمشیر میزنه و مفداری از موهاش رو میبره! و بهش میگه: فکر کردی با کی طرفی؟! من موهیول هستم. و اینقدر با شمشیر آدم کشتم که می تونم بفهمم کسی که شمشیر دستش می گیره میخواد به یه نفر آموزش بده یا اونو بکشه (اشاره به نیت سول سو داره که می خواست در حین آموزش هودونگ رو بکشه) سول سو میگه: من دختر اعظم قبیله بیریانو هستم اما تو منو مدام کوچیک می کنی. اما موهیول می خنده و میگه قبیله و پدر تو حکم یه سگ رو واسه گوگوریو دارن! این حرف موهیول به سول سو بر میخوره و میگه: من هر چی باشه زن تو و ملکه گوگوریو هستم چرا با من اینطور رفتار می کنی؟ و به موهیول میگه: درست حدس زدی من از هودونگ متنفرم چون اون تو رو از من گرفت و همیشه باعث سرافکندگی من شده. موهیول بهش میگه: تو همیشه واسه من یک زن حریص بودی بعد سول سو میگه: اگر نظر تو در مورد من اینه پس همین الان منو بکش. اما موهیول کار خاصی انجام نمیده فقط می خنده که سول سو ناراحت میشه و میگه: اگر تو این کارو نمی کنی من خودم، خودم رو می کشم و شمشیر رو بر روی گردن خودش میذاره و همین که میخواد فرو کنه موهیول جلوشو می گیره. سول سو میگه: چرا نمی ذاری خودم رو بکشم و خلاص بشم. موهیول میگه: تو واقعا دختر شجاع و قوی هستی خوشم اومد! بعد موهیول میره میخوابه اما سول سو که بسیار ناراحت و عصبانیه یه فکر شوم به سرش میزنه! به اقامتگاه هودونگ میره و هودونگ رو که خوابه رو میخواد خفه کنه. دستش رو روی گردن هودونگ میذاره و فشار میده که ندیمه اش میاد و بهش میگه خانم این کارو نکنید! اگر این کارو بکنید نه تنها شما بلکه پدر و مادرت و کل قبیله ات رو، موهیول می کشه. ندیمه به سول سو میگه: تو باید قلب پادشاه رو به دست بیاری. سول سو و ندیمه بیرون میرن در این لحظه هودونگ بیدار میشه و اون لحظاتی که مادر ناتنی اش خواسته اونو بکشه رو تقریبا به یاد میاره. البته پیش خودش فکر میکنه خواب دیده و باور نمی کنه که مادر ناتنی اش این کارو باهاش میخواسته بکنه از اتاقش بیرون میاد و سول سو و ندیمه رو در حیاط قصر می بینه اونا رو تعقیب میکنه تا اینکه به یک اتاق میرسن که محل دعا کردن برای پدربزرگ موهیول یعنی جومونگ هست. و میشنوه که سول سو دعا میکنه: ای پدربزرگ بزرگوار کاری کن که یک بچه به دنیا بیارم و جانشین این تخت پادشاهی و گوگوریوی شما بکنم کاری کن که این هودونگ بمیره اگر نه خودم می کشمش.
هودونگ همه چیز رو می شنوه و اون لحظه ای که تو خواب و بیداری سول سو میخواسته بکشدش رو دوباره به یاد میاره بعد دوباره میشنوه که نامادریش میگه: کاری کن که هودونگ که پسر یه فاحشه از بویو هست (اشاره به شاهزاده یون) بمیره و اجازه نده پسر یک زن اهل بویو، کشوری که همیشه دشمن شما بوده است بر تخت ملت گوگوریو بشینه. هودونگ که این حرف رو می شنوه خیلی ناراحت می شه و به مادرش فکر میکنه و با ناراحتی زیاد از اتاق بیرون میاد و در حیاط قصر شروع به گریه کردن میکنه.
در ناک رانگ نیز چوی ری و برادر زنش با هم سربازان زیادی رو جمع کرده و آماده حمله به قصر ناک رانگ و پادشاه ظالمشون هستند. برادر زن چوی روی بر روی تپه ای رفته و با سربازان صحبت می کند: از این پس دیگه ما تابع این پادشاه نخواهیم بود چون این پادشاه تابع هان هست و ما نمی خواهیم زیر ظلم هان برویم. سپس لباس های نظامی خودشون رو تن می کنند تا برای حمله آماده شوند که در ان لحظه یکی از فرمانده های ارتش اعلام میکنه: من به شما دو تا برای این حمله اعتماد ندارم. برادر زن چوی روی عصبانی میشه و میخواد سرش رو از تنش جدا کنه. اما چوی ری اجازه نمی ده و با فروتنی خاصی دل اون فرمانده رو به دست میاره و همین روحیه سربازان و اعتمادشون به چوی ری رو دو برابر میکنه. اما برادر زن چوی ری که دقیقا مانند خواهرش جاشیل موزی و نمک نشناس هست در فکر اینه که بعد از اتمام این جنگ یه جوری از شر چوی ری خلاص بشه و خودش پادشاه بشه.
جاشیل (مادر لاهی) آماده ترک کردن قصر هست که در زمان جنگ مشکل خاصی پیش نیاد موهاسو (مادر جامیونگ) هم وضعیت روحی خوبی نداره و مرتب خواب جامیونگ رو می بینه ندیمه جاشیل نیز که رفته بود که مطمئن بشه جامیونگ در قایق مرده با اون فردی که مامور کرده بود قایق رو نابود کنه صحبت میکنه و اون مرد هم بهش میگه که ما قایق و بچه ها رو نابود کردیم (البته به دروغ میگه) بعدم کمی پول می گیره و میره. خدمتکار موهاسو نیز یک نامه رو که چوی ری داده بود بهش رو به موهاسو میده که در اون نامه نوشته شده که فورا قصر رو ترک کن و از مرز عبور کن تا وقتی که جنگ تموم بشه.
پیشگو پیش جاشیل میاد او که از جوانی عاشق جاشیل بوده یه مدال به جاشیل میده و میگه من می دونم میخوای قصر رو ترک کنی. اگر از این مدال استفاده کنی در عبور از مرز مشکلی نخواهی داشت. جاشیل ازش تشکر میکنه. جامیونگ بیچاره هم با اون پسره هنوز تو قایق هستند و خوابشون برده. موهاسو که در حین جمع آوری وسایل هست پیشگو رو می بینه و میفهمه که پیشگو پیش جاشیل بوده.
موهاسو میره پیش جاشیل وجاشیل با طعنه وکنایه میگه: من از بچم محافظت کردم ولی تو باعث نابودی دخترت شدی. موهاسو میره و لاهی رو میاره و یه نگاه تلخ بهش میکنه و بهش میگه که با وجود چنین مادری تو هم قطعا اگر بخوای بزرگ بشی یه دختر سنگ دل و بی رحمی مانند مادرت می شوی و بعد در عین ناباوری اونو بلند می کنه و میندازه داخل حوض!
خلاصه قسمت اول سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳
خلاصه قسمت دوم سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳
خلاصه قسمت سوم سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳
خلاصه قسمت چهارم سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳
خلاصه قسمت ششم سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳
خلاصه قسمت هفتم سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گو(Princess Ja Myung Go) – جومونگ ۳



[...] خلاصه قسمت پنجم سریال کره ای افسانه شاهزاده جامیونگ گ… [...]