خلاصه قسمت ششم سریال افسانه عقابهای مبارز

خان پیشنهاد تاموچین را پذیرفت.گواجین و خواجن به سمت آنها آمدند و گواجینگ که مورد تحسین تاموچین قرار گرفت.تاموچین از جنگجویان جیانگنان هم که جان توالی را نجات داده بودند تشکر کرد.و به افرادش دستور داد مقداری پوست و طلا به آنها بدهند و برای اقامت آنها در قبیله چارهایی را فراهم سازند.
همه به قبیله برگشتند و گوآجینگ و استادانش به چادر مادر گواجینگ رفتند و از او خواستند که آنها را با مادر تنها بگذارند تا با او صحبت کنند.گواجینگ بیرون رفت ولی از پشت چادر مخفیانه به صحبتهای آنها گوش میداد.
جنگجویانگ جیانگنان در مقابل نماد گواشیاوتین زانو زدند و به او ادای احترام کردند و قسم خودند که به گواجینگ هنرهای رزمی را یاد بدهند تا انتقام او را بگیرند.مادر گواجینگ از آنها تشکر کرد.
خنسان به استادان گفت که بهتر آموزش را شروع کنند و آنها هم پذیرفتند . استادان ابتدا به برسی چگونگی آموزش مشغول بودند و در همین حال گواجینگ که طبق خواسته استادان گارد گرفته بود بعد از چند دقیقه روی زمین ولو شد و مورد سرزنش شدید جنگجویان قرار گرفت.استاد کو به یارانش گفت هر روز ۱۲ ساعت و هر ۲ ساعت یکی از ما او را تحت تعلیم قرار میدهیم
استاد کو آموزش را با تمرین نیزه آغز کرد و به گواجینگ گفت که اگر میخواهی در این روش به موفقیت برسی باید سرعت عملت بسیار زیاد باشد و به یارانش گفت به سمت او آب بپاشند و آنها هم همین کار را کردند…رئیس کو به قدری سریع نیزه را می چرخاند که حتی یک قطره آب هم به او نریخت.
نوبت گواجینگ بود که این کار را بکند ولی گواجینگ بر عکس کند به قدری کند این حرکت را انجام داد که سر تا پا خیس آب شد.
دومین تمرین برای تقویت نیروی درونی بود که در این تمرین هم گواجینگ با شکست مواجه شد.قرار بود که گواجینگ با چوبش سنگی را به دو نیم کند.گواجینگ ضربه ای به سنگ زد و چوب با شدت به سر خودش برگشت شد.البته گواجینگ بچه خنگی بود ولی پشتکار زیادی هم داشت.و دست از تمرین بر نمیداشت.
جوآر سومین تمرین که مربوط به اعضای بدن و البته کارهای ظریف بود را شروع کرد و باز هم گواجینگ خنگی خود را در آن ثابت کرد.جوآر از روی تمسخر به گواجینگ گف تو باهوشترین بچه ای هستی که من تا به حال دیدم و گواجینگ که خیلی جدی گرفته بود از استادش به خاطر لطفی که به او ابراز کرده بود تشکر کرد.
خنسان چهارمین مرحله آموزش را با حرکتهای تازیانه شروع کرد که در این تمرین قرار شده بود که گواجینگ با تازیانه کوزه ای روی زمین را بشکند و طبق معمول گند زد و به جای کوزه نزدیک بود خودش را با شلاغ خفه کند.
در مرحله پنجم آموزش خنچی که با مهربانی با گواجینگ رفتار میکرد روش مبارزه با شمشیر را به گو.اجینگ آموزش داد.
گواجینگ روزها به این تمرین ها ادامه داد ولی پیشرفت حاصل شده بسیار کم بود.استاد جوآر که میان دیگر استادها نشته بود و تمرین کردن گواجینگ را تماشا میکرد به آنها گفت گروه رزمیکاران جیانان الافه یک بچه خنگ شده.خنسان بلند شد و گفت من دیگه نمیتونم تحمل کنم حقشه یک سیلی آبدار ازم بخوره ولی استاد کو گفت صبر کن …خنسان پیش استاد کو رفت و علت را پرسید و استاد کو به او گفت یک کشیده هم از طرف من بهش بزن و خنسان با خوشحالی پذیرفت و دو سیلی آبدار در گوش گواجینگ نواخت.
تمرینات روز به روز سخت تر از قبل ادامه پیدا کرد تا گواجینگ به بلوغ رسید.و در حالی که ۱۰ سال بعد به تصویر کشیده شده بود که گواجینگ جوانی ۱۶ ساله شده بود و با سیلی که مجددأ از خنسان دریافت کرد نشان میداد که او کماکان به خنگی دوران کودکی است.
گواجینگ گفت دوباره برای چی میزنی؟خنچی به او نزدیک شدو گفت گواجینگ تو ۱۰ ساله تو این ۳ فن موندی!گواجینگ به او گفت از عهدش بر نمیام.خنچی به او گفت گار همیشگیت را بگیر.و گواجینگ هم اینکار را کرد و خنسان با برسی گار و قوای درونی گواجینگ به او لبخند زد و گفت خداراشکر حداقل در تمرین قوای درونی پیشرفت خوبی داشتی.و به او دستور داد این حالت را تا برگشتنشان حفظ کند.
بعد از رفتن استادها خواجن که به نظر میرسید تمام روز گواجینگ را نظاره میکرده جلو آمد و به او گفت انگار بازم جریمت کردند و گواجینگ هم که میخواستم کم نیاره گفت دارم تمرین تعادل میکنم و خواجن هم که باور نکرده بود شروع به زدن گواجین با شاخه باریکی از یک درخت کرد و به او گفت که تو فقط برای من بلدی قلدوری کنی و جلوی استادانت مثل موش هستی.گواجینگ به او گفت بهتره بری دنبال بازیت من باید تمرین کنم.
خواجن که ناراحت بود به او گفت من از جوشی متنفرم و پدرم میخواد من با اون عروسی کنم برای تو هم که مهم نیست.گواجینگ با کم میلی گفت کی گقته؟یادت نیست که اون داشت یکبار منو به کشتن میداد؟ منم نمیتونم با حرف پدرت مخالفت کنم.خواچن با شنیدن صحبتهای گواجینگ خوشحال شد و شروع به بو کشیدن گواجینگ کرد.گواجینگ گفت بوی چی میدم؟خواجن گفت بوی آدمهای احمق را و دوباره شروع به آزار و اذیت کردن گواجینگ کرد که چند نفر از قبیله آمدند و به خواجن گفتند که خان میخواهد او را ببیند و او هم علی رغم میلش رفت.
شب در چادر گواجینگ خواب بود که با صدای بلندی که از بیرون چادر او را صدا میزد از جا پرید و به گمان خودش که یکی از استادانش او را صدا میزند از جا پرید و بلافاصله شروع به التماس در مورد ناتوانی در اجرای فنون کرد ولی بعد از لحظاتی متوجه شد هیچ کدام از استادانش آنجا نیستند و از چادر بیرون رفت مردی که لباس افراد گروه چوانجن را پوشیده بود او را صدا میزد.
گواجینگ گفت شما با من چیکار دارید.مرد از گواجینگ نامش را پرسید و بعد از اینکه مطمئن شد او گواجینگ است به او حمله کرد و چند ضربه به او زد و گواجینگ که کمی قافلگیر شده بود شروع به مبارزه با او کرد و با اینکه بد مبارزه نکرد ولی در نهایت مقلوب او شد.که در همین بین استادان گواجینگ سر رسیدند.
استاد کو از مرد پرسید تو کی هستی؟مرد به او جواب داد که من از شاگردان استاد چیو چو جی هستم و حامل نامه ای از طرف او برای شما هستم.استاد کو او را به درون چادر دعوت کرد.جوآر نامه را گرفت و شروع به خاندن نامه کرد.خلاصه نامه به این شرح بود که حدود ۹ سال قبل استاد چیو چوجی فرزند پسر خانواده یانگ را پیدا کرده بود و او را مورد آموزش قرار داده و قرار مسابقه برای دو سال آینده بر قوت خود باقی است و ضمن تشکر از وفادار بودن جنگجویان به عهد و پیمان و ضحماتی که برای تربیت گواجینگ کشیده بود به آنها گفت که به دلیل ضحمات ۹ ساله خودش در قبال فرزند یانگ امکان مغلوب شدن در مسابقه را منتفی اعلام کرد.استاد کو به مرد گفت که پس فرزند آقای یانگ یک پسر و اسمش یانگ کانگه و مرد هم تائید کرد.
استاد کو به او گفت تو شاگرد ارشد استاد چیو هستی و مرد گفت نه یانگ کانگ شاگرد ارشده و ۲ سال زودتر از من آموزش را آغاز کرده.استاد کو به او گفت برخورد چند لحظه قبل تو با گواجینگ برای محک زدن توانایی های او بود.شاگر با پوزخند گفت نه به هیچ وجه.استاد کو به او گفت به استاد چیو بگو که ما به عهد و پیمانمان پایبند هستیم و نیازی به نامه نگاری دیگر نیست.مرد بلند شد و اجازه مرخصی خواست که استاد کو به او گفت به نظر تو خیلی عاشق پشتک زدن هستی؟و یک ضربه به او زد که با عکسلعمل مرد مواجه شد ولی ضربه استاد کو به قدری محکم بود که او را از چادر به بیرون پرتاب کرد.
گواجینگ فردا آن شب مشغول تمرین بود ولی بعد از کمی تمرین شمشیر را به زمین فرو کرد و روی زمین دراز کشید و به آسمان خیره شد که خواجن از دور او را صدا زد و پیشش رفت.خواجن از او خواست با او به تماشای شکارعقابها بیاید ولی گواجینگ بلند سر خود فریاد زد و گفت من چرا انقدر خنگ هستم؟و خواجن هم بدون توجه دوباره درخواست خود را مطرح کرد و گواجینگ که تازه متوجه درخواست او شده بود با او رفت.
خان که با افرادش به تماشای عقابها میپرداختند از نحوه مبارزه عقابهای سفید که تعدادشان کمتر از عقابهای سیاه بود الهام گرفت و آن را به یارانش گوشزد کرد تا در مبارزاتشان از این روش استفاده کنند و گواجینگ و خواجن هم با رسیدنشان به او ادای احترام کردند.
خان دو تیر به سمت عقابها پرتاب کرد و دو عقاب را شکار کرد و بعد به افرادش گفت هر کس این کار را انجام دهد من به او جایزه میدم.همه مشغول تیرندازی شدند ولی تعداد محدودی از نفرات توانستند عقاب شکار کنند.گواجینگ به خواجن گفت خیلی حیف شد من کمانم ندارم که در همین حال استاد جبی(تیرنداز)پیشش آمد و به او کمان خودش را داد.گواجینگ بلافاصله از اسب پیاده شد ولی به دلیل اینکه عقابها از برد تیرها خارج شده بودند گواجینگ مجبور شد مصافتی را دنبال آنها بدود و با پرشی خیره کنند بر روی تخته سنگی بزرگ تیر خود را شلیک کرد و با یک تیری که داشت دو عقاب را بهم دوخت و مورد تشویق حضار قرار گرفت.
خان به گواجینگ گفت تو هر چیزی بخواهی من به عنوان جایزه به تو میدم.گواجینگ هم از او تشکر کرد و گفت شما به من و مادر لطف دارین و ما هیچ کمبودی به خاطر شما نداریم.خان اصرار کرد که یک چیزی طلب کند و گواجینگ بعد از کمی فکر و نگاه به خواجن به او گفت من در خواست دارم شما قرار ازدواج بین خواجن و جوشی را باطل اعلام کنند.خان خندید و گفت این یک درخواست بچه گانست و من نمتونم این را براورده کنم و در عوض خنجر طلایی خودم را به تو پیشکش میکنم تا دشمنان من را توسطش نابود کنی.گواجینگ هم با خوشحالی پذیرفت.خواجن هم که از صحبت پدرش ناراحت شده بود از آنجا رفت.
گواجینگ در پایین همان کوههی که عقابها را در آنجا شکار کرده بودند به تمرین مجدد پرداخت.خواجن دوباره پیش او رفت و از او پرسید چرا از پدرم چنین درخواستی کردی؟ گواجینگ در جواب گفت چون جوشی آدم پستیه و ممکنه تو را اذیت کنه و اینکه تو نباید با او ازدواج کنی…خواجن گفت اگر زن اون نشم پس زن کی بشم؟ گواجینگ هم گفت من نمیدونم و باز هم خواجن از صحبت او ناراحت شد و با ضربه آهسته ای به او گفت تو هم که هیچی نمیدونی…
در همین حین مردی مسن به آنها نزدیک شد و با عزرخواهی از مزاحمتی که برای آنها به وجود آورد به آنها گفت که اون دو بچه عقابی که بالای کوه هستند مادر خورد را از دست داده اند چطور میتوان به آنها کمک کرد؟خواجن گفت فقط کسی که بال داره میتونه اون بالا بره و به اونها کمک کنه.گواجینگ که نگاههای پیرمرد را به سمت خود حس کرده بود به او احترام گذاشت و گفت شما بهتره با خوآجن برای استراحت به چادر من برید من باید به تمرینم ادامه بدم و پیرمرد با تشکر از او گفت که ممنون شما به تمرینتون ادامه بدید.
گواجینگ که متوجه شده بود که پیرمرد میخواهد تمرین او را ببیند به او گفت که استاد من به من گفته کسی نباید تو را حین تمرین ببینه…پیرمرد با مهربانی گفت اما با شیوه ای که تو تمیرن میکنی تا ۱۰۰ سال دیگر هم به جایی نمیرسی…او با یک حرکت سریع شمشیر را از دست گواجینگ قاپ زد و به او گفت حالا خوب نگاه کن و چندین حرکت را به زیبایی و با سرعت انجام داد.بعد ایستاد و گفت که عقابهای سفید خیلی قابل احترام هستند و نسلشون نباید به خطر بیفته و به سرعت از کوه بالا رفت و بچه عقابها را به پائین آورد و به خواجن داد.خواجن هم به گوآجین فت من میرم به اونها غذا میدم ولی قبل از آن استاد پیر به او و گواجینگ گفت که نباید این ماجرا را برای کسی تعرف کنید.
پیرمد داشت میرفت که گواجینگ که حول شده بود به طرز تهدید آمیزی شمشیرش را جلوی خود گرفته بود جلوی او را گرفت و عاجزانه از او خواست که نرود.استاد با دیدن شمشیر گفت میخوای چیکار کنی و گواجینگ که تازه متوجه طرز نگه داشتن شمشیرش شده بود شمشیر را کنار کشید و گفت هیچی…و زانو زد و به طور مکرر برای استاد پیر سر بر خاک گذاشت.پیرمرد از او پرسید برای چی این کار را میکنی؟گواجینگ گفت که من آدم کودنی هستم و با اینکه شبانه روز تمرین میکنم نمی تونم رزمیکار خوبی بشم و پیرمرد ادامه داد تو از من میخوای کمکت کنم پس نیمه شب امشب بیا بالای همان کوهی که عقابها را نجات دادم ولی به کسی نگو…گواجینگ به گفت اما چطور بیام بالا ولی دیگر آن مرد رفته بود.
گواجینگ شروع به بالا رفت از کوه کرد ولی راه کوه غیر قابل عبور بود و به کندی بالا میرفت و ناگهان سنگ از زیر پای او کنار رفت و او در استانه سقوط کردن بود که خود را به یک تکه سنگ چسباند ولی دیگر راهی به پالا و پائین نداشت و غروب شد و در اوایل شد خواجن دنبال او در پایین کوه می گشت ولی صدای گواجینگ را نمیشنید که او را صدا میزد و او هم از آنجا دور شد.
اواسط شب بود استاد پیر از بالای کوه برای او طناب انداخت و او را بالا کشید.استاد به او گفت روی اون تخته سنگ درازبکش و کمی استراحت کن.استاد به او گفت که من چهار جمله به تو میگم و تو باید به آنها خوب گوش کنی:۱٫بدون تفکر عمل نکن ۲٫تا بدنت قوی نشده خطر نکن ۳٫اگر روحت بیمار باشه به زندگی جاوید نمیرسی ۴٫با کمک پاکی ها میتونی ناپاکی و پلیدی را دفع کنی. حالا چشمات را ببند و ضحنت را از فکرها ضائد خالی کن و حالا نفس بکش و گواجینگ بعد از چند ثانیه به خلصه فرو رفت.حالا از ناحیه شکم احساس گرما میکنی و کم کم این گرما به تمام نقاط بدنت میرسد و احساس سرما در بدنت به طور کامل از بین میرود .
سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز – ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز
سریال شمشیر بهشتی و خنجر اژدها – ادامه سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز

پاسخ دهید