خلاصه قسمت هشتم سریال افسانه عقابهای مبارز
گواجینگ که فهمیده بود برای تموچین دام گذاشته اند تا در راه به آنها حمله کنند. به سرعت راه میافتد تا خبر را به آنها بدهد. وقتی گواجینگ به سپاه تموچین می رسد مدتی بعد یکی از شاهزادههای چین چند رزمی کار را با خودش می آورد تا تموچین را دستگیر کنند. اما گواجینگ به خاطر حمایت از خان با آنها وارد مبارزه می شود.
این چهار زرمی کار نام خود را چهار روح رود زرد گذاشته بودند. گواجینگ در مبارزه با آنها فرصت زیادی برای کشتن آنها داشت ولی به خاطر قلب مهربانی که داشت به آنها آسیبی نزد. سرانجام جنگ بین قبایل مغول اتفاق افتاد و تموچین در این چنگ پیروز شد.
بعد از تمام شدن جنگها تموچین به فرماندهان خود پاداش می دهد. که خوآجن می گوید به گواجینگ هم پاداش دهید. جناب خان می گوید که من او را به فرماندهی یک گروه هزار نفری منصوب می کنم و همینطور اجازه می دهم با دخترم ازدواج کند. گواجینگ که به خوآجن به چشم خواهری نگاه می کرد از این حرف جا میخورد.
استادان گواجینگ از اخلاق خوب او تعریف می کنند و بعد به مادرش می گویند ما فردا برای قرار با جناب چیا چوچی به جیان نانگ می رویم.
مادرش قبل از خواب از گواجینگ می پرسد کی می خواهی با خوآجن ازدواج کنی. ولی گواجینگ میگوید که او خواهر، برادر خوانده من است و من نمی توانم با او ازدواج کنم؟!
روز بعد گواجینگ آماده رفتن می شود. برادر خواندهاش توآلی برای او یک کت پوست و مقداری طلا میآورد.
در راه گواجینگ برای خوردن آب توقف می کند. اما ناگهان متوجه می شود که دستهایش خونی است. با ناراحتی به سمت اسبش می رود و می بیند که بدن اسبش خونی است. اما استاد خنسان می گوید این خون نیست این عرق است که رنگ خون است. این یک اسب کمیاب و بی نظیر است.
بالاخره گواجینگ به همراه استادانش راه می افتند. آنها در یک مسافرخانه برای استراحت توقف می کنند. استادان گواجینگ به او میگویند از حالا تو تنها برو تا تنهایی چیزهای جدیدی یاد بگیری و همینطور یاد بگیری تنهایی از خودت مواظبت کنی.
گواجینگ بالاخره تنهایی وارد شهر میشود. او که از بچگی در صحرای مغولستان بزرگ شده دیدن شهر برایش جالب و کمی عجیب است. او وقتی می خواهد در یک مسافرخانه غذا بخورد به یک گدا برمیخورد که یک نان دزدید.
این پسر گدا برای فرار از دست شاگرد مسافرخانه به بالای چند نرده چوبی میرود. اما تعادلش را از دست می دهد و میافتد. ولی گواجینگ به سمت او میپرد و او را میگیرد.
گواجینگ پسر مهربانی است و به شاگرد مسافرخانه می گوید که او پول غذای این پسر را حساب می کند. بعد گوآجینگ آن پسر گدا را به ناهار دعوت می کند.
شاگرد مسافرخانه برای گرفتن سفارش غذا می آید. گوآجینگ فقط دو کاسه سوپ سفارش می دهد. اما آن پسر گدا غذاهای بسیار متنوع و لذیذی را سفارش می دهد که باعث تعجب گوآجینگ و شاگرد مسافرخانه می شود.
بالاخره تمام غداهای سفارش داده شده آماده می شود. و گوآجینگ مشغول خوردن غذا می شود اما آن پسر خودش غذا نمی خورد بلکه فقط به غذاها نگاه می کند و با گوآجینگ صحبت می کند.
در آن موقع چهار رزمی کاری که گوآجینگ در مغولستان با آنها مبارزه کرده بود از ساختمان روبرو او را می بینند و تصمیم میگیرند از او انتقام بگیرند.
به همین منظور استاد خودشان را خبر میکنند تا گوآجینگ را ببیند.
گواجینگ و پسر گدا اولین باری است که همدیگر را می بینند. اما این پسر تاثیر زیادی بر زندگی گوآجینگ می گذارد و مسیر زندگی او را تغییر می دهد.
سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز – ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز
سریال شمشیر بهشتی و خنجر اژدها – ادامه سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز



[...] خلاصه قسمت هشتم سریال افسانه عقابهای مبارز [...]