خلاصه قسمت نهم سریال افسانه عقابهای مبارز
استاد آن چهار نفر به جلوی پنجره آمد و گوآجینگ را دید و گفت: کارش تمام است.
گوآجیگ برای آن پسر از مغولستان و نحوه زندگی در آنجا و عقابهای مغولستان تعریف میکرد.
گوآجینگ به آن پسر گفت: تو چرا پیش خانوادهات نمیروی. پسر گفت: وقتی که من بچه بودم مادرم فوت کرده و پدرم دوستم ندارد. برای همین من هم او را ترک کردم و به اینجا آمدم.
بعد از تمام شدن غذا گوآجینگ و پسر میخواستند از هم جدا شوند که گوآجینگ به خاطر قلب مهربانی که داشت کت و مقداری پول به پسر داد. پسر گفت تو اسبت را به من میدهی. و گوآجینگ با خوشحالی اسبش را به او داد. در موقع رفتن پسر گفت اسمت چیه، گوآجینگ گفت: اسم من گوآجینگه اسم تو چیه. پسر گفت: من فوآن رونگ هستم.
شب وقتی گوآجینگ در مسافر خانه بود آن چهار نفر به همراه استادشان آمدند و گفتند ما فردا با تو در جنگل بیرون شهر مبارزه میکنیم. ولی آن چهار نفر از بیرون مراقب اتاق گوآجینگ بودندتا فرار نکند.
شب یکنفر که سوپ میفروخت سه نفر از آنها را به همراه استادشان بیهوش کرد و با خود برد. به غیر از یک نفر که در اتاق گوآجینگ بود.
روز بعد گوآجیگ به همراه آن یک نفر به جنگل بیرون شهر رفت ولی آن یک نفر نیز به وسیله آن شخص ناشناس در دام افتاد و گوآجینگ آنها را ترک کرد.
گوآجینگ به شهر رفت که دید یک مرد به همراه دخترش مسابقه رزمی برگذار کردند. برنده مسابقه میتواند با آن دختر ازدواج کند. همه کسانی که در مسابقه شرکت کردند شکست خوردند به غیر از پسر شاهزاده یعنی یانگ کانگ پسر عموی گوآجینگ.
شاهزاده در مسابقه برنده شد ولی گفت من قصد ازدواج با دختر شما را ندارم. و با پدر آن دختر درگیر شد و او را مجروح کرد. گوآجینگ هم جلوی شاهزاده را گرفت و گفت تو حق نداری بری. که چند رزمی کار از طرفداران شاه میخواستند به گوآجینگ حمله کنند که با کمک استاد وانچوآی این اتفاق نیفتاد.
بعد از تمام شدن مسابقه مادر یانگ کانگ، شیروی به آنجا آمد. پدر دختر با تعجب به او نگاه کرد و گفت خودش بود.
گوآجینگ و جناب وانچوآی کمی در مورد مسابقه بین گوآجینگ و یانگ کانگ صحبت کردند.
جناب وانچوآی و گوآجینگ به دیدن پدر آن دختر رفتند و کمی به او دارو دادند.
یانگ کانگ به دیدن نیانسی آمد ولی پدرش گفت از اینجا برو.
یانگ کانگ برای گوآجینگ و جناب وانچوآی یک دعوت نامه فرستاد و آنها را به صرف ناهار در قصر دعوت کرد.
در آنجا شش رزمی کار از طرفداران شاه بودند که یانگ کانگ آنها را معرفی کرد. ولی یکی از آنها به گوآجینگ حمله کرد که جناب وانچوآی جلوی او را گرفت.
در موقع ناهار جناب وانچوآی به یانگ کانگ گفت استادت کجاست.
سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز – ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز
سریال شمشیر بهشتی و خنجر اژدها – ادامه سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز
