<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>فروشگاه یکرنگ &#187; سریال افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی</title>
	<atom:link href="http://www.1rang.net/tag/%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2-%d8%b2%db%8c%d8%b1%d9%86%d9%88%db%8c%d8%b3-%d9%81%d8%a7/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.1rang.net</link>
	<description>با ما یکرنگی را تجربه کنید</description>
	<lastBuildDate>Mon, 02 Jan 2012 21:35:48 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
<xhtml:meta xmlns:xhtml="http://www.w3.org/1999/xhtml" name="robots" content="noindex" />
		<item>
		<title>خلاصه قسمت دوازدهم سریال افسانه عقابهای مبارز</title>
		<link>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-12-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2</link>
		<comments>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-12-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Feb 2010 09:11:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر فروشگاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‏ها]]></category>
		<category><![CDATA[ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز ارزان]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز زبان اصلی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز نسخه خانگی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز نسخه کامپیوتری]]></category>
		<category><![CDATA[سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[فروش افسانه عقابهای مبارز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1rang.net/?p=3000</guid>
		<description><![CDATA[کانگ در بیرون شهر به دیدن پدرش رفت و یک نامه و مقداری طلا به او داد. در نامه مادرش نوشته بود که دیگر نمی خواهد تیاشی را ببیند که پدرش فهمید این نامه را کانگ نوشته. نیانسی به کانگ گفت: کمک کن که مادرت را از قصر بیرون بیاوریم. کانگ گفت: فکر کردی اگر [...]<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کانگ در بیرون شهر به دیدن پدرش رفت و یک نامه و مقداری طلا به او داد. در نامه مادرش نوشته بود که دیگر نمی خواهد تیاشی را ببیند که پدرش فهمید این نامه را کانگ نوشته.<br />
نیانسی به کانگ گفت: کمک کن که مادرت را از قصر بیرون بیاوریم. کانگ گفت: فکر کردی اگر یک ملکه را از قصر خارج کنی شاهزاده کاری نمی کند؟<br />
جناب مو مخفیانه به دیدن ملکه رفت. البته نیانسی هم رفته بود که در قصر کانگ را دید و موضوع را به او گفت.<br />
سربازان در قصر فمهیدند که یک نفر قصد خارج کردن ملکه را دارد برای همین تمام سربازان به دنبال آنها رفتند.<br />
شاهزاده هم موضوع را فهمید و به دنبال آنها رفت. و به ملکه گفت: شیروی خواهش می‌کنم فریب این مرد را نخور و پیش من برگرد. شاهزاده خیلی از شیروی خواهش کرد که برگردد ولی شیروی قبول نکرد برای همین راهی نداشت به جز اینکه دستور دهد جناب مو را بکشند.<br />
جناب مو با سربازان مشغول مبارزه شد که دو نفر به کمک آنها آمدند و در مقابل، آن شش رزمی کار هم به کمک شاهزاده آمدند. آن دو نفر جناب چیو چو چی و یکی از هم گروهانش بودند.<br />
تیاشی خودش را به استاد چیو معرفی کرد و مدتی بعد دوباره بین آنها جنگ اتفاق افتاد.<br />
کانگ به مادرش گفت که برگردد ولی مادرش گفت: که شاهزاده پدر تو نیست و تیاشی اتفاق ۱۸ سال پیش را تعریف کرد. ولی کانگ هنوز قبول نمی کرد.<br />
مدتی بعد دوباره آنها مشغول جنگ شدند که تیاشی می دانست این جنگ هیچ وقت تمام نمی‌شود و حتی ممکن است استاد چیو و دوستانش در این جنگ آسیب ببینند. برای همین با نیزه خودش، خودش را کشت.<br />
شیروی هم نیزه همسرش را برداشت و خودش را جلوی چشمان پسرش کشت.<br />
گوآجینگ هم در آخرین لحظات عموی خودش را دید و خودش را به او معرفی کرد.<br />
کانگ به بیرون شهر رفت و بخاطر مرگ مادرش گریه کرد. ( اما چه فایده وقتی مادرش زنده بود برای زنده ماندنش تلاش نکرد. )<br />
گروه مبارزین جیانگ نانگ و چهار نفر از افراد گروه استاد چیو همدیگر را در مسافر خانه دیدند و با هم در مورد دو شاگرد خود صحبت کردند. ( گروه استاد چیو هفت نفر هستند که به هفت دلاور معروف هستند. )<br />
گروه مبارزین جیانگ نانگ با گروه استاد چیو پیوند دوستی بر قرار کردند.<br />
کانگ کنار تابوت مادرش رفت و گریه کرد. در آنجا نیانسی را نیز دید نیانسی به او گفت با من به زادگاهت برگرد ولی کانگ گفت من نمی توانم شاهزاده را ترک کنم.<br />
نیانسی گفت: من دختر واقعی پدرم نیستم و ما برای پیدا کردن خبری از پسر جناب گوآ این مسابقه همسر یابی را راه انداختیم.<br />
جناب وان چو از نیانسی پرسید چرا مهارت تو از پدرت بیشتر است. نیانسی گفت: یک استاد به مدت سه روز به من چند تکنیک رزمی یاد داد ولی به من گفت که اسمش را به کسی نگویم.<br />
استاد بزرگ گوآجینگ، از جناب چیو پرسید شما چطور پسر جناب یانگ را پیدا کردید. چیو گفت: من چند سال دنبال پسر یانگ گشتم ولی او را پیدا نکردم. یکسال که به محل خانه آنها برگشتم دیدم که چند نفر برای بردن وسایل خانه آمده‌اند. وقتی به حرفهای آنها گوش دادم فهمیدم که از طرف شاهزاده آمده‌اند. من مخفیانه وارد قصر شدم و خانم شیروی را در قصر دیدم و فهمیدم که آن پسر کوچک در قصر پسر جناب یانگ است که شاهزاده به دلیل علاقه به شیروی از آنها مواظبت کرد.<br />
این قسمت کمی غم انگیز بود. از خوانندگان عزیز خواهشمند است که در مورد این سریال زود قضاوت نکنند و قسمت بعدی را حتما ببینند. چون از قسمت بعد سریال جذاب تر شده و مسیر داستان عوض می شود.<br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%A7"><strong>سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز &#8211; ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز</strong></a><br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%A7%DA%98"><strong>سریال شمشیر بهشتی و خنجر اژدها &#8211; ادامه سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز </strong></a></p>
<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-12-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خلاصه قسمت یازدهم سریال افسانه عقابهای مبارز</title>
		<link>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-11-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2</link>
		<comments>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-11-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Feb 2010 09:08:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر فروشگاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‏ها]]></category>
		<category><![CDATA[ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز ارزان]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز زبان اصلی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز نسخه خانگی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز نسخه کامپیوتری]]></category>
		<category><![CDATA[سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[فروش افسانه عقابهای مبارز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1rang.net/?p=2996</guid>
		<description><![CDATA[کانگ برای جلب نظر مادرش و همچنین برای سر گرم شدن مادرش یک خرگوش را که از قبل یک پایش را شکسته بود به مادرش می دهد تا او را معالجه کند. گوآجینگ و رنگ آر پیشکار دربار را گرفتند و یک دست او را شکستند و او را مجبور کردند پیش کانگ برود و [...]<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>کانگ برای جلب نظر مادرش و همچنین برای سر گرم شدن مادرش یک خرگوش را که از قبل یک پایش را شکسته بود به مادرش می دهد تا او را معالجه کند.<br />
گوآجینگ و رنگ آر پیشکار دربار را گرفتند و یک دست او را شکستند و او را مجبور کردند پیش کانگ برود و از او دارو بگیرد.<br />
کانگ هم یک نامه نوشت تا پیشکار از استاد ریش سفید ( لیانگ زینگو ) دارو بگیرد.<br />
لیانگ هم شاگردش را فرستاد تا به او دارو بدهد.<br />
شاهزاده به آن شش نفر گفت: یوعه فی به بازماندگانش گفته تا کتاب هنرهای جنگ را به دقت بخوانند. اما این کتاب در مکانی خطرناک قرار دارد که من از شما می خواهم تا به من کمک کنید این کتاب را پیدا کنم.<br />
شاگرد لیانگ متوجه شد که گوآجینگ پشت در مخفی شده برای همین داروها را روی زمین ریخت و فرار کرد.<br />
گوآجینگ به داخل اتاق رفت و مشغول جمع آوری داروها شد اما بی خبر از اینکه یک مار خطرناک نیز در آن اتاق بود.<br />
شاگرد با عجله پیش لیانگ رفت و گفت آن پسر دارد داروهای شما را می دزد. شاهزاده هم به آنها گفت: همه بروید و به هر آدم مشکوکی که برخوردید او را بکشید.<br />
آن مار به دور بدن گوآجینگ پیچیده بود و گوآجینگ چاره ای نداشت به جز اینکه با دندان گردن مار را پاره کند و تمام خون مار را بخورد.<br />
وقتی آن رزمی کاران می خواستند دنبال گوآجینگ بروند رنگ آر جلوی آنها را گرفت و چند تا از آنها را زد. و سرانجام استاد تبت همان ضربه ای را که به جناب وان چوآی زد به رنگ آر هم زد اما رنگ آر در زیر لباسش یک زره پوشیده بود که نه تنها آسیب ندید بلکه دست استاد تبت به شدت آسیب دید.<br />
ملکه به دیدن نیانسی و پدرش رفت و به آنها مقداری پول داد و آنها را آزاد کرد که بروند و در زندان پدر نیانسی دوباره ملکه را دید. و جناب مو تصمیم گرفت دوباره به دیدن ملکه برود.<br />
گوآجینگ از دست لیانگ فرار می کرد که در اتاق ملکه مفخی شد. در آن هنگام جناب مو هم به اتاق آمد و به ملکه گفت: هجده سال پیش همه من را به این اسم صدا می زدند، یانگ تیاشی. و ملکه همسر خودش را شناخت.<br />
کانگ می خواست با مادرش صحبت کند که فهمید یک نفر در اتاق هست. جناب مو به گوآجینگ گفت تو برو و گوآجینگ اتاق را ترک کرد. و کانگ فهمید که جناب مو پدرش است ولی نمی خواست قبول کند.<br />
گوآجینگ به دلیل فرار از دست لیانگ به داخل سیاه چاله ای رفت که می چوآفونگ در آن بود. لیانگ و شاگردش به داخل سیاه چاله رفتند اما شاگردش به دست می چوآفونگ کشته شد و لیانگ هم فرار کرد.<br />
می چوآفونگ به دلیل تمرینات زیاد نمی توانست راه برود برای همین از گوآجینگ خواست او را بیرون ببرد. در بیرون آن شش نفر آماده حمله به آنها بودند. (هر کس از خون آن مار بخورد هم عمرش طولانی می شود و هم نیروی درونیش افزایش می یابد.)<br />
چون می چوآفونگ نمی توانست راه برود گوآجینگ او را بغل می کرد و به طرف آن رزمی کاران می برد. می‌چوآفونگ هم با قدرت زیادی که داشت آنها را شکست داد. ( این مبارزه یکی از زیباترین مبارزه های سریال است. )<br />
پیشکار به آن شش نفر گفت که شاهزاده با شما کار مهمی دارد و آن شش نفر از آنجا رفتند. گوآجینگ نیز همراه رنگ آر از قصر خارج شد.<br />
در آن موقع گروه مبارزین جیان نانگ هم به آنجا آمدند و داروهای جناب وان را دادند.<br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%A7"><strong>سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز &#8211; ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز</strong></a><br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%A7%DA%98"><strong>سریال شمشیر بهشتی و خنجر اژدها &#8211; ادامه سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز </strong></a></p>
<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-11-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خلاصه قسمت دهم سریال افسانه عقابهای مبارز</title>
		<link>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-10-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2</link>
		<comments>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-10-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Feb 2010 09:06:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر فروشگاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‏ها]]></category>
		<category><![CDATA[ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز ارزان]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز زبان اصلی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز نسخه خانگی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز نسخه کامپیوتری]]></category>
		<category><![CDATA[سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[فروش افسانه عقابهای مبارز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1rang.net/?p=2993</guid>
		<description><![CDATA[یانگ کانگ یکی از فرماندهان گارد را به جای استادش به جناب ون چوآی نشان داد. استاد رود زرد به همراه دستیارش می خواست گوآجینگ را دستگیر کند که جناب ون چوآی شاهزاده را گروگان گرفت تا از قصر خارج شوند. هنگام خارج شدن از قصر استاد معبد تبت از پشت به جناب ون چوآی [...]<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>یانگ کانگ یکی از فرماندهان گارد را به جای استادش به جناب ون چوآی نشان داد.<br />
استاد رود زرد به همراه دستیارش می خواست گوآجینگ را دستگیر کند که جناب ون چوآی شاهزاده را گروگان گرفت تا از قصر خارج شوند.<br />
هنگام خارج شدن از قصر استاد معبد تبت از پشت به جناب ون چوآی یک ضربه زد.<br />
جناب ون چوآی با این ضربه مجروح شد و همین طور بدنش مسموم شد.<br />
( یک صحنه بسیار جالب ) می چوآفونگ در یک سیاه چاله در قصر به تمرین می‌پرداخت و یانگ کانگ هر روز دو قربانی برای تمرینات او می‌برد.<br />
گوآجینگ برای پیدا کردن دارو به داروخانه ها سر میزد ولی یانگ کانگ داروها را از تمام داروخانه ها جمع کرده بود و گوآجینگ نتوانست دارو پیدا کند.<br />
آن چهار رزمی کار می خواستند در خیابان به گوآجینگ حمله کنند که آن پسر گدا با کمان و سنگ آنها را مجروح کرد.<br />
یانگ کانگ نیانسی و پدرش را در یکی از زندانهای قصر زندانی کرد و به نیانسی گفت من این کار را برای محافظت از شما انجام دادم!<br />
شاگرد مسافرخانه یک نامه به گواجینگ داد. این نامه از طرف آن پسر گدا بود که نوشته بود به کنار دریاچه بیا تا تو را ببینم.<br />
گوآجینگ در کنار دریاچه نتوانست آن پسر یعنی برادر فوآنگ را پیدا کند برای همین از دختری که در یک قایق نشسته بود سوال کرد. آن دختر به او گفت: تو من را نمی شناسی! من همان برادر فوآنگ تو هستم. ( حتما با دیدن این صحنه غافلگیر شدید که آن پسر گدا یک دختر زیبا بود )<br />
آن دختر گفت: تو می توانی از این به بعد من را رُنگ آر صدا بزنی. گوآجینگ گفت که استاد وان مجروح شده و ون ین کان همه‌ی داروها را جمع کرده. رُنگ آر گفت: پس ما باید برویم سراغ همان ون ین کان.<br />
در قصر جناب شاهزاده با آن شش رزمی کار صحبت می‌کرد.<br />
کانگ به زندان رفت ولی جناب مو  خیلی از دست او ناراحت بود. کانگ هم گفت که من به دختر شما علاقه دارم.<br />
کانگ پیش مادرش رفت و گفت: من آن دختر را در یکی از زندانهای قصر پنهان کردم. مادرش خیلی ناراحت شد و گفت: من رازی دارم که شاید یک روزی به تو گفتم.<br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%A7"><strong>سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز &#8211; ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز</strong></a><br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%A7%DA%98"><strong>سریال شمشیر بهشتی و خنجر اژدها &#8211; ادامه سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز </strong></a></p>
<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-10-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خلاصه قسمت نهم سریال افسانه عقابهای مبارز</title>
		<link>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-9-%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8</link>
		<comments>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-9-%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Feb 2010 09:04:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر فروشگاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‏ها]]></category>
		<category><![CDATA[ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز ارزان]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز زبان اصلی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز نسخه خانگی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز نسخه کامپیوتری]]></category>
		<category><![CDATA[سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[فروش افسانه عقابهای مبارز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-%d9%86%d9%87%d9%85-%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8</guid>
		<description><![CDATA[استاد آن چهار نفر به جلوی پنجره آمد و گوآجینگ را دید و گفت: کارش تمام است. گوآجیگ برای آن پسر از مغولستان و نحوه زندگی در آنجا و عقابهای مغولستان تعریف می‌کرد. گوآجینگ به آن پسر گفت: تو چرا پیش خانوادهات نمیروی. پسر گفت: وقتی که من بچه بودم مادرم فوت کرده و پدرم [...]<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>استاد آن چهار نفر به جلوی پنجره آمد و گوآجینگ را دید و گفت: کارش تمام است.<br />
گوآجیگ برای آن پسر از مغولستان و نحوه زندگی در آنجا و عقابهای مغولستان تعریف می‌کرد.<br />
گوآجینگ به آن پسر گفت: تو چرا پیش خانوادهات نمیروی. پسر گفت: وقتی که من بچه بودم مادرم فوت کرده و پدرم دوستم ندارد. برای همین من هم او را ترک کردم و به اینجا آمدم.<br />
بعد از تمام شدن غذا گوآجینگ و پسر می‌خواستند از هم جدا شوند که گوآجینگ به خاطر قلب مهربانی که داشت کت و مقداری پول به پسر داد. پسر گفت تو اسبت را به من میدهی. و گوآجینگ با خوشحالی اسبش را به او داد. در موقع رفتن پسر گفت اسمت چیه، گوآجینگ گفت: اسم من گوآجینگه اسم تو چیه. پسر گفت: من فوآن رونگ هستم.<br />
شب وقتی گوآجینگ در مسافر خانه بود آن چهار نفر به همراه استادشان آمدند و گفتند ما فردا با تو در جنگل بیرون شهر مبارزه می‌کنیم. ولی آن چهار نفر از بیرون مراقب اتاق گوآجینگ بودندتا فرار نکند.<br />
شب یکنفر که سوپ می‌فروخت سه نفر از آنها را به همراه استادشان بیهوش کرد و با خود برد. به غیر از یک نفر که در اتاق گوآجینگ بود.<br />
روز بعد گوآجیگ به همراه آن یک نفر به جنگل بیرون شهر رفت ولی آن یک نفر نیز به وسیله آن شخص ناشناس در دام افتاد و گوآجینگ آنها را ترک کرد.<br />
گوآجینگ به شهر رفت که دید یک مرد به همراه دخترش مسابقه رزمی برگذار کردند. برنده مسابقه می‌تواند با آن دختر ازدواج کند. همه کسانی که در مسابقه شرکت کردند شکست خوردند به غیر از پسر شاهزاده یعنی یانگ کانگ پسر عموی گوآجینگ.<br />
شاهزاده در مسابقه برنده شد ولی گفت من قصد ازدواج با دختر شما را ندارم. و با پدر آن دختر درگیر شد و او را مجروح کرد. گوآجینگ هم جلوی شاهزاده را گرفت و گفت تو حق نداری بری. که چند رزمی کار از طرفداران شاه می‌خواستند به گوآجینگ حمله کنند که با کمک استاد وان‌چوآی این اتفاق نیفتاد.<br />
بعد از تمام شدن مسابقه مادر یانگ کانگ، شیروی به آنجا آمد. پدر دختر با تعجب به او نگاه کرد و گفت خودش بود.<br />
گوآجینگ و جناب وان‌چوآی کمی در مورد مسابقه بین گوآجینگ و یانگ کانگ صحبت کردند.<br />
جناب وان‌چوآی و گوآجینگ به دیدن پدر آن دختر رفتند و کمی به او دارو دادند.<br />
یانگ کانگ به دیدن نیانسی آمد ولی پدرش گفت از اینجا برو.<br />
یانگ کانگ برای گوآجینگ و جناب وان‌چوآی یک دعوت نامه فرستاد و آنها را به صرف ناهار در قصر دعوت کرد.<br />
در آنجا شش رزمی کار از طرفداران شاه بودند که یانگ کانگ آنها را معرفی کرد. ولی یکی از آنها به گوآجینگ حمله کرد که جناب وان‌چوآی جلوی او را گرفت.<br />
در موقع ناهار جناب وان‌چوآی به یانگ کانگ گفت استادت کجاست.<br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%A7"><strong>سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز &#8211; ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز</strong></a><br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%A7%DA%98"><strong>سریال شمشیر بهشتی و خنجر اژدها &#8211; ادامه سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز </strong></a></p>
<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-9-%d8%b3%d8%b1%db%8c%d8%a7%d9%84-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خلاصه قسمت هشتم سریال افسانه عقابهای مبارز</title>
		<link>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-8-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2</link>
		<comments>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-8-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Feb 2010 09:03:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر فروشگاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‏ها]]></category>
		<category><![CDATA[ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز ارزان]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز زبان اصلی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز نسخه خانگی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز نسخه کامپیوتری]]></category>
		<category><![CDATA[سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[فروش افسانه عقابهای مبارز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1rang.net/?p=2986</guid>
		<description><![CDATA[گواجینگ که فهمیده بود برای تموچین دام گذاشته اند تا در راه به آنها حمله کنند. به سرعت راه می‌افتد تا خبر را به آنها بدهد. وقتی گواجینگ به سپاه تموچین می رسد مدتی بعد یکی از شاهزاده‌های چین چند رزمی کار را با خودش می آورد تا تموچین را دستگیر کنند. اما گواجینگ به [...]<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گواجینگ که فهمیده بود برای تموچین دام گذاشته اند تا در راه به آنها حمله کنند. به سرعت راه می‌افتد تا خبر را به آنها بدهد. وقتی گواجینگ به سپاه تموچین می رسد مدتی بعد یکی از شاهزاده‌های چین چند رزمی کار را با خودش می آورد تا تموچین را دستگیر کنند. اما گواجینگ به خاطر حمایت از خان با آنها وارد مبارزه می شود.<br />
این چهار زرمی کار نام خود را چهار روح رود زرد گذاشته بودند. گواجینگ در مبارزه با آنها فرصت زیادی برای کشتن آنها داشت ولی به خاطر قلب مهربانی که داشت به آنها آسیبی نزد. سرانجام جنگ بین قبایل مغول اتفاق افتاد و تموچین در این چنگ پیروز شد.<br />
بعد از تمام شدن جنگها تموچین به فرماندهان خود پاداش می دهد. که خوآجن می گوید به گواجینگ هم پاداش دهید. جناب خان می گوید که من او را به فرماندهی یک گروه هزار نفری منصوب می کنم و همینطور اجازه می دهم با دخترم ازدواج کند. گواجینگ که به خوآجن به چشم خواهری نگاه می کرد از این حرف جا می‌خورد.<br />
استادان گواجینگ از اخلاق خوب او تعریف می کنند و بعد به مادرش می گویند ما فردا برای قرار با جناب چیا چوچی به جیان نانگ می رویم.<br />
مادرش قبل از خواب از گواجینگ می پرسد کی می خواهی با خوآجن ازدواج کنی. ولی گواجینگ می‌گوید که او خواهر، برادر خوانده من است و من نمی توانم با او ازدواج کنم؟!<br />
روز بعد گواجینگ آماده رفتن می شود. برادر خوانده‌اش توآلی برای او یک کت پوست و مقداری طلا می‌آورد.<br />
در راه گواجینگ برای خوردن آب توقف می کند. اما ناگهان متوجه می شود که دستهایش خونی است. با ناراحتی به سمت اسبش می رود و می بیند که بدن اسبش خونی است. اما استاد خنسان می گوید این خون نیست این عرق است که رنگ خون است. این یک اسب کمیاب و بی نظیر است.<br />
بالاخره گواجینگ به همراه استادانش راه می افتند. آنها در یک مسافرخانه برای استراحت توقف می کنند. استادان گواجینگ به او می‌گویند از حالا تو تنها برو تا تنهایی چیزهای جدیدی یاد بگیری و همینطور یاد بگیری تنهایی از خودت مواظبت کنی.<br />
گواجینگ بالاخره تنهایی وارد شهر می‌شود. او که از بچگی در صحرای مغولستان بزرگ شده دیدن شهر برایش جالب و کمی عجیب است. او وقتی می خواهد در یک مسافرخانه غذا بخورد به یک گدا برمی‌خورد که یک نان دزدید.<br />
این پسر گدا برای فرار از دست شاگرد مسافرخانه به بالای چند نرده چوبی می‌رود. اما تعادلش را از دست می دهد و می‌افتد. ولی گواجینگ به سمت او می‌پرد و او را می‌گیرد.<br />
گواجینگ پسر مهربانی است و به شاگرد مسافرخانه می گوید که او پول غذای این پسر را حساب می کند. بعد گوآجینگ آن پسر گدا را به ناهار دعوت می کند.<br />
شاگرد مسافرخانه برای گرفتن سفارش غذا می آید. گوآجینگ فقط دو کاسه سوپ سفارش می دهد. اما آن پسر گدا غذاهای بسیار متنوع و لذیذی را سفارش می دهد که باعث تعجب گوآجینگ و شاگرد مسافرخانه می شود.<br />
بالاخره تمام غداهای سفارش داده شده آماده می شود. و گوآجینگ مشغول خوردن غذا می شود اما آن پسر خودش غذا نمی خورد بلکه فقط به غذاها نگاه می کند و با گوآجینگ صحبت می کند.<br />
در آن موقع چهار رزمی کاری که گوآجینگ در مغولستان با آنها مبارزه کرده بود از ساختمان روبرو او را می بینند و تصمیم می‌گیرند از او انتقام بگیرند.<br />
به همین منظور استاد خودشان را خبر میکنند تا گوآجینگ را ببیند.<br />
گواجینگ و پسر گدا اولین باری است که همدیگر را می بینند. اما این پسر تاثیر زیادی بر زندگی گوآجینگ می گذارد و مسیر زندگی او را تغییر می دهد.<br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%A7"><strong>سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز &#8211; ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز</strong></a><br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%A7%DA%98"><strong>سریال شمشیر بهشتی و خنجر اژدها &#8211; ادامه سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز </strong></a></p>
<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-8-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خلاصه قسمت هفتم سریال افسانه عقابهای مبارز</title>
		<link>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-7-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2</link>
		<comments>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-7-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Feb 2010 09:00:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر فروشگاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‏ها]]></category>
		<category><![CDATA[ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز ارزان]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز زبان اصلی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز نسخه خانگی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز نسخه کامپیوتری]]></category>
		<category><![CDATA[سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[فروش افسانه عقابهای مبارز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1rang.net/?p=2981</guid>
		<description><![CDATA[گواجینگ تا صبح بالای کوه خواب بود و به محض بیدار شدن به سراغ استاد رفت که روی سنگی نشسته بود رفت و از او تشکر کرد.استاد به گواجینگ گفت الان میتونی بری ولی از این به بعد هر نیشه شب اینجا بیا و فقط مواضب باش به کسی نگی چون جون خودت به خطر [...]<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گواجینگ تا صبح بالای کوه خواب بود و به محض بیدار شدن به سراغ استاد رفت که روی سنگی نشسته بود رفت و از او تشکر کرد.استاد به گواجینگ گفت الان میتونی بری ولی از این به بعد هر نیشه شب اینجا بیا و فقط مواضب باش به کسی نگی چون جون خودت به خطر میفته&#8230;ما شاگر و استاد نیستیم&#8230;اینو همیشه یادت باشه.<br />
گواجینگ میخواست پائین بره که با دیدن ارتفاع کمی شکه شد و استاد وقتی قیافه مسخره گواجینگ را دید او را به پایئن انداخت.گواجینگ با سرعتی خیره کننده به پائین سقوط میکرد و کمک میخواست که استاد پیر برای او طناب انداخت و او را نزدیک زمین فرود آورد.<br />
دوشی نوه خان بزرگ که نامزد خواجن هم محسوب میشد با هدایای زیادی به قبیله تاموچین اومد و گفت:پدر بزرگم دستور داده هدایای نامزدی را بیارم و تاموچین گفت تو از ۱۰ سال پیش که آخرین بار دیدمت خیلی بزرگتر شدی و به توالی دستور داد که هدایا را تحویل بگیرد.دوشی به خواجن نگاهی چاپلوسانه کرد و گفت خواجن انداخت و گفت منو یادت میاد و خواجن هم بدون توجه پشتش را کرد و رفت.<br />
در خیمه دوشی که معلوم بود درست تربیت نشده و بی ادبانه رفتار میکند به تاموچین گفت پدربزرگم گفت که شما کی هدایا را میفرستید؟ تاموچین گفت من فردا خودم شخصأ هدایا را خدمت پدربزرگت می برم.خنچی و گواجینگ با هم در حضور استادان دیگر تمرین میکردند و به قدری گواجینگ با خنچی هماهنگ شده بود که تشویق استادان دیگرش را برنگیخت.<br />
آنها مشغول تشویق گواجینگ بودند که متوجه گله اسبی شدند و یک اسب چشم خنسان(استاد سوارکاری) را گرفت و به همه گفت نگاه کنید من چطور این اسب را رام میکنم ولی بعد از کمی تعقیب اسب نتونست موفق به گرفتنش بشه&#8230;گواجینگ به سرعت دنبال اسب رفت و گفت من این کارو انجام میدم شروع به رام کردن اسب کرد و موفق شد و این شک استادان گواجینگ را برانگیخت.استاد کو گفت شما چطور با اینکه چشم دارید متوجه این موضوع نشدید که نیروی درونی گواجینگ بیشتر از اونی شده که ما بهش آموزش دادیم.ما هیچ کدوم به این درجه از قدرت نیروی درونی نرسیدیم و دوست دارم بدونم کی اونو مخفیانه آموزش میده.خنسان مخواست بره از او بپرسه که استاد کو گفت که نیازی نیست امشب تعقیبش میکنیم تا بفهمیم.<br />
نیمه شب گواجینگ مثل معمول به کوه رفت و به سرعت از کوه بالا رفت و استادان که در تعقیب او بودند از این کار متحیر ماندند و در عین حال از تعقیب باز ماندند.استاد کو گفت همینجا منتظرش میمونیم تا برگرده.گواجینگ به استاد که به طور مرموزی نشسته بود پشت بوتها نزدیک شد و سلام کرد که استاد سریع او را نشاند و ساکت کرد و جمجمه هایی که روی هم چیده شده بود را نشان داد و گواجینگ که این صحنه را در بچگی دیده بود میخواست حرف بزنه که باز هم استاد او را ساکت کرد.<br />
چند دقیقه بعد می چانگ فو به آنجا رسید و شروع به تمرین هنرهای رزمی مخصوص خود کرد و در حین تمرین با روح همسرش و انتقام گیری او از استادان گواجینگ سخن میگفت و بعد رفت.<br />
استاد پیر بعد از رفتن او به محل تمرین رفت و بعد از برسی جمجمه ها گفت این زن خیلی نیرومدنه.گواجینگ به استاد گفت این زنو میشناسم اون برای انتقام گرفتن از استادان من اینجا اومده و من میرم به اونا میگم.استاد به گواجینگ گفت اونا حریفش نمیشن.صبح استادان که هنوز پای کوه منتظر بودند بیخبر از اینکه گواجینگ و استاد پیر از طرف دیگر پائین آمدن در گوشه ای نشسته بودند که جوآر به خنسان گفت بیا بریم بالا شلاق او را گرفت و آرام آرام با انداختن شلاق به قسمتهای مناسب کوه از آن بالا رفتند.<br />
گواجینگ و استادش که مخفیانه به اردوگاه خان بزرگ آمده بودند به دنبال می چانگ فو ناگهان متوجه شدند که در چادر سانکونگ خبرهایی است.و فاالگوش وایساد و به حرفهای حضار آنجا که خود سانکونگ و ون ین خوالی و جاموکا بود گوش داد.آنها در فکر نابود کردن تاموچین بودند.جاموکا به آنها گفت درسته که اون برادر خونده منه ولی من میدونم اون قصد داره قلمرو منو تصرف کنه و من باید پیمان برادریمونو بشکنم.ون ین خوالی هم گفت امشب تمام اشیاء قلمرو تاموچین مال جناب سانکونگه و البته سربازانش مال جناب جاموکا.<br />
می چانگ فو در اردوگاه به سرعت دنبال محل اختفای استادان گواجینگ میگشت و استاد هم که این را میدانست به گواجینگ گفت برو و به استادات بگو من میخوام اونا رو ببینم و گواجینگ هم به سرعت رفت.در چادر استادان&#8230; جوآر از بالای کوه جمجمه ها را آورده بود و استادان شک کرده بودند به گواجینگ که او دارد به کمک می چانگ فو تمرین میکنه تا انتقام مرگ همسر می چانگ فو را بگیره. که البته خنچی با آنها مخالف بود.استاد کو گفت ما منتظر اون می مانیم و اول کار اونو تمام میکنیم و بعد به سراغ می چانگ فو میریم که البته با مخالفت ۳ تا از استادا روبرو شد و آرای آنها مساوی بود و آنها به یاد استاد ششم که سالها پیش فوت کرده بود افتادند.<br />
در چادر تاموچین توالی در مقابل پدرش زانو زده بود با التماس از او میخواست که از ازدواج خواجن و دوشی جلوگیری کند به دلیل اینکه خواجن گواجینگ را دوست دارد که با مخالفت تاموچین مواجه شد.<br />
گواجینگ وارد چادر استادان شد که استاد کو سریع او را زمین زد و میخواست به او ضربه نهایی را بزند که خنچی جلوی استاد را گرفت که البته به راهتی استاد شمشیر خنچی را به گوشه ای پرتاب کرد و به همراه ۴ استاد دیگر دوباره میخواستند به گواجینگ ضربه بزنند که اینبار خنچی با بدنش گواجینگ را پوشاند تا او را نکشند و همینطور هم شد.<br />
خنچی گفت بهتره اول ازش سئوال بپرسیم.خنسان به او گفت کی بهت حرکات جدید یاد داده&#8230;گواجینگ به او گفت اون داره میاد اینجا و استاد کو و دیگر استادان به سرعت به بیرون چادر رفتند و اطراف را نگاه کردند و در جستوجوی می چانگ فو بوددن البته استاد پیر در جلوی آنها ایستاده بود.گواجینگ بیرون آمد و میخواست به استاد پیر احترام بزارد که جوآر جولی او را گرفت و گفت می چانگ فو کجاست؟گواجینگ گفت اون داره میاد اینجا و استاد کو بقدری اصبانی شد که ضربه با عصا به طرف گواجینگ زد که البته استاد پیر جلوی ضربه را گرفت.جوآر به او گفت میتونم بگم افتخار آشنایی با کی را دارد.گوایجنگ با خنده گفت اون اسمش مائو است.ولی جوآر زد تو زوقش.استاد مائو از گروه جنگجویان تعریف کرد.استاد کو به استاد مائو گفت علت حضورشون چیه آیا به قرار مبارزه با استاد چیو مربوطه؟استاد مائو گفت نه به هیچ وجه به استاد چیو مربوط نیست و گواجینگ هم به طور اتفاقی دیدم و هنگامی که متوجه شدم او جوان درستکاری است روشهای تقویت نیروی درونی را بهش یاد دادم ولی به او هیچ حرکتی یاد ندادم و اونو به شاگردی قبول نکردم.<br />
استاد کو با تقدیر از تلاش استاد مائو او را به داخل چادر هدایت کرد و گواجینگ هم با تحسین استادها رو برو شد.خواجن هم از راه رسید و به گواجینگ در مورد اصرار پدرش برای ازدواج او با دوشی گفت که گواجینگ موضوع را عوض کرد و گفت من متوجه شدم که سانکونگ و جاموکا میخواخند پدرتو در راه محاصره کنند و بکشند و به خواجن گفت که به آنها خبر بده و خواجن هم سریع از آنجا رفت.در چادر استاد مائو و ۶ استاد گواجینگ در فکر نقشه ای برای شکست دادن می چانگ فو بودند.<br />
خواجن که به سرعت در راه بازگشت به خانه بود اسیر می چانگ فو شد.و به محل تمرین برده شد.خواجن با دیدن جمجمه ها خیلی ترسید و پرسید برای چی اونو انجا آورده.می چانگ فو گفت تا زمان تمرین فن جدید من روی تو یک ساعت مونده &#8230;من می چانگ فو &#8230;و داستان زندگی خود را برای او تعریف کرد.و بعد از آن میخواست خواجن را بکشد که استادان گواجینگ همگی سر رسیدند و طوری وانمود کردند که انگار تعداد آنها بسیار زیادتر از واقعیت امر باشد و حتی با نقش بازی کردن برای هم باعث ترس می چانگ فو شدند.و حتی در صحبتهای بلندشون با هم اینطور میگفتند که اگر می چانگ فو از آسیب رساندن به دیگران و گروه جنگجویان دست بردارد ما یک فرصت به او میدهیم.<br />
می چانگ فو به آنها گفت استادان محترم صداتون را شنیدم لطفأ مهارتتان را به من نشان بدهید.و از خواجن فاصله گرفت که گواجینگ سریع او را فراری داد ولی خودش به دست می چانگ فو افتاد&#8230;استاد مائو به دیگران فرامان داد او را محاصره کنند.آنها با چرخیدن دور می چانگ فو او را گیج کرده بودن ولی می چانگ فو گفت برای آزادی گواجینگ دو سئوال میپرسد که استاد مائو به او اجازه داد بپرسد.می چانگ فو گفت معنی جمله ذخیره سرب با جیوه سرب چیه؟استاد گفت یعنی اینکه برای تقویت کلیه باید گرمای درونی بدن انسان ثابت بشه .سئوال دوم معنی نوزاد خاص چیه؟استاد به او گفت من معنی اینو بهت نمیگم بهتره از اینجا بری.می چانگ فو هم گواجینگ را به گوشه ای انداخت و رفت.<br />
استاد به گروه رزمیکاران رو کرد و گفت من مجبور شدم برای نجاتن جان گواجین یکی از رازها را فاش کنم و ممکنه می چانگ فو از این راز برای صدمه زدن به مردم استفاده کنه&#8230;مهارت رزمی من از اون پائین تره&#8230;اگر اون شاگرده استادش دیگه چه عجوبه ایه؟گواجینگ برای رساندن خبر توطعه به تاموچین از آنجا رفت و استاد کو هم به خواجن گفت تو هم بهتره بری دنبال برادرت تا سربازان را به کمک اونها ببرند.گواجینگ به افراد تاموچین رسید که به سمت اردوگاه خان بزرگ در حرکت بودند&#8230;و به تاموچین ماجرا را گفت و تاموچین هم به افرادش دستور داد که حواسشون را بیشتر جمع کنند.و داخل جنگل موضع بگیرند.بعد از چند دقیقه لشکر ون ین خوالی به نزدیک جنگل رسیدند.<br />
تاموچین به آنها پیشنهاد مزاکره داد ولی بعد از کمی گفتگو متوجه شد که آنها فقط برای جنگآمدند و حتی دوشی که جلودار سپاه ون ین بود تاموچین را به بریدن سرش تهدید کرد که با خشم گواجینگ همراه شد.گواجینگ به تنهایی به سمت لشکر دشمن حمله کرد و به سراغ دوشی رفت و او را با خود به سمت سپاه تاموچین برد که به سمتش تیراندازی کردند که با جاخالی گواجینگ یک تیر اشتباهی به پشت دوشی برخورد کرد که این کار با تحصین سپاه تاموچین همراه بود.<br />
گواجینگ دوشی را به جلوی پای تاموچین انداخت و تاموچین از ساکونگ خواست عقب نشینی کننند و او هم پذیرفت.جاموکا جلو رفت و گفت میخوام با برادر خواندم صحبت کنم و به طرف نیروهای تاموچین رفت.تاموچین به او گفت تو هنوز خودت را برادر من میدونی و با او به گوشه ای رفت. جاموکا به او گفت تو رئیس یک قبیله بزرگ هستی پس چرا میخوای مغولها را بر ضد امپراطوری جینگ بشورونی.تاموچین گفت موغولها باید با هم متحد بشند و دست از باج سبیل دادن به جینگی ها بردارند.<br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%A7"><strong>سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز &#8211; ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز</strong></a><br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%A7%DA%98"><strong>سریال شمشیر بهشتی و خنجر اژدها &#8211; ادامه سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز </strong></a></p>
<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-7-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خلاصه قسمت ششم سریال افسانه عقابهای مبارز</title>
		<link>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-6-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2</link>
		<comments>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-6-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Feb 2010 08:58:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر فروشگاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‏ها]]></category>
		<category><![CDATA[ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز ارزان]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز زبان اصلی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز نسخه خانگی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز نسخه کامپیوتری]]></category>
		<category><![CDATA[سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[فروش افسانه عقابهای مبارز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1rang.net/?p=2978</guid>
		<description><![CDATA[خان پیشنهاد تاموچین را پذیرفت.گواجین و خواجن به سمت آنها آمدند و گواجینگ که مورد تحسین تاموچین قرار گرفت.تاموچین از جنگجویان جیانگنان هم که جان توالی را نجات داده بودند تشکر کرد.و به افرادش دستور داد مقداری پوست و طلا به آنها بدهند و برای اقامت آنها در قبیله چارهایی را فراهم سازند. همه به [...]<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خان پیشنهاد تاموچین را پذیرفت.گواجین و خواجن به سمت آنها آمدند و گواجینگ که مورد تحسین تاموچین قرار گرفت.تاموچین از جنگجویان جیانگنان هم که جان توالی را نجات داده بودند تشکر کرد.و به افرادش دستور داد مقداری پوست و طلا به آنها بدهند و برای اقامت آنها در قبیله چارهایی را فراهم سازند.<br />
همه به قبیله برگشتند و گوآجینگ و استادانش به چادر مادر گواجینگ رفتند و از او خواستند که آنها را با مادر تنها بگذارند تا با او صحبت کنند.گواجینگ بیرون رفت ولی از پشت چادر مخفیانه به صحبتهای آنها گوش میداد.<br />
جنگجویانگ جیانگنان در مقابل نماد گواشیاوتین زانو زدند و به او ادای احترام کردند و قسم خودند که به گواجینگ هنرهای رزمی را یاد بدهند تا انتقام او را بگیرند.مادر گواجینگ از آنها تشکر کرد.<br />
خنسان به استادان گفت که بهتر آموزش را شروع کنند و آنها هم پذیرفتند . استادان ابتدا به برسی چگونگی آموزش مشغول بودند و در همین حال گواجینگ که طبق خواسته استادان گارد گرفته بود بعد از چند دقیقه روی زمین ولو شد و مورد سرزنش شدید جنگجویان قرار گرفت.استاد کو به یارانش گفت هر روز ۱۲ ساعت و هر ۲ ساعت یکی از ما او را تحت تعلیم قرار میدهیم<br />
استاد کو آموزش را با تمرین نیزه آغز کرد و به گواجینگ گفت که اگر میخواهی در این روش به موفقیت برسی باید سرعت عملت بسیار زیاد باشد و به یارانش گفت به سمت او آب بپاشند و آنها هم همین کار را کردند&#8230;رئیس کو به قدری سریع نیزه را می چرخاند که حتی یک قطره آب هم به او نریخت.<br />
نوبت گواجینگ بود که این کار را بکند ولی گواجینگ بر عکس کند به قدری کند این حرکت را انجام داد که سر تا پا خیس آب شد.<br />
دومین تمرین برای تقویت نیروی درونی بود که در این تمرین هم گواجینگ با شکست مواجه شد.قرار بود که گواجینگ با چوبش سنگی را به دو نیم کند.گواجینگ ضربه ای به سنگ زد و چوب با شدت به سر خودش برگشت شد.البته گواجینگ بچه خنگی بود ولی پشتکار زیادی هم داشت.و دست از تمرین بر نمیداشت.<br />
جوآر سومین تمرین که مربوط به اعضای بدن و البته کارهای ظریف بود را شروع کرد و باز هم گواجینگ خنگی خود را در آن ثابت کرد.جوآر از روی تمسخر به گواجینگ گف تو باهوشترین بچه ای هستی که من تا به حال دیدم و گواجینگ که خیلی جدی گرفته بود از استادش به خاطر لطفی که به او ابراز کرده بود تشکر کرد.<br />
خنسان چهارمین مرحله آموزش را با حرکتهای تازیانه شروع کرد که در این تمرین قرار شده بود که گواجینگ با تازیانه کوزه ای روی زمین را بشکند و طبق معمول گند زد و به جای کوزه نزدیک بود خودش را با شلاغ خفه کند.<br />
در مرحله پنجم آموزش خنچی که با مهربانی با گواجینگ رفتار میکرد روش مبارزه با شمشیر را به گو.اجینگ آموزش داد.<br />
گواجینگ روزها به این تمرین ها ادامه داد ولی پیشرفت حاصل شده بسیار کم بود.استاد جوآر که میان دیگر استادها نشته بود و تمرین کردن گواجینگ را تماشا میکرد به آنها گفت گروه رزمیکاران جیانان الافه یک بچه خنگ شده.خنسان بلند شد و گفت من دیگه نمیتونم تحمل کنم حقشه یک سیلی آبدار ازم بخوره ولی استاد کو گفت صبر کن &#8230;خنسان پیش استاد کو رفت و علت را پرسید و استاد کو به او گفت یک کشیده هم از طرف من بهش بزن و خنسان با خوشحالی پذیرفت و دو سیلی آبدار در گوش گواجینگ نواخت.<br />
تمرینات روز به روز سخت تر از قبل ادامه پیدا کرد تا گواجینگ به بلوغ رسید.و در حالی که ۱۰ سال بعد به تصویر کشیده شده بود که گواجینگ جوانی ۱۶ ساله شده بود و با سیلی که مجددأ از خنسان دریافت کرد نشان میداد که او کماکان به خنگی دوران کودکی است.<br />
گواجینگ گفت دوباره برای چی میزنی؟خنچی به او نزدیک شدو گفت گواجینگ تو ۱۰ ساله تو این ۳ فن موندی!گواجینگ به او گفت از عهدش بر نمیام.خنچی به او گفت گار همیشگیت را بگیر.و گواجینگ هم اینکار را کرد و خنسان با برسی گار و قوای درونی گواجینگ به او لبخند زد و گفت خداراشکر حداقل در تمرین قوای درونی پیشرفت خوبی داشتی.و به او دستور داد این حالت را تا برگشتنشان حفظ کند.<br />
بعد از رفتن استادها خواجن که به نظر میرسید تمام روز گواجینگ را نظاره میکرده جلو آمد و به او گفت انگار بازم جریمت کردند و گواجینگ هم که میخواستم کم نیاره گفت دارم تمرین تعادل میکنم و خواجن هم که باور نکرده بود شروع به زدن گواجین با شاخه باریکی از یک درخت کرد و به او گفت که تو فقط برای من بلدی قلدوری کنی و جلوی استادانت مثل موش هستی.گواجینگ به او گفت بهتره بری دنبال بازیت من باید تمرین کنم.<br />
خواجن که ناراحت بود به او گفت من از جوشی متنفرم و پدرم میخواد من با اون عروسی کنم برای تو هم که مهم نیست.گواجینگ با کم میلی گفت کی گقته؟یادت نیست که اون داشت یکبار منو به کشتن میداد؟ منم نمیتونم با حرف پدرت مخالفت کنم.خواچن با شنیدن صحبتهای گواجینگ خوشحال شد و شروع به بو کشیدن گواجینگ کرد.گواجینگ گفت بوی چی میدم؟خواجن گفت بوی آدمهای احمق را و دوباره شروع به آزار و اذیت کردن گواجینگ کرد که چند نفر از قبیله آمدند و به خواجن گفتند که خان میخواهد او را ببیند و او هم علی رغم میلش رفت.<br />
شب در چادر گواجینگ خواب بود که با صدای بلندی که از بیرون چادر او را صدا میزد از جا پرید و به گمان خودش که یکی از استادانش او را صدا میزند از جا پرید و بلافاصله شروع به التماس در مورد ناتوانی در اجرای فنون کرد ولی بعد از لحظاتی متوجه شد هیچ کدام از استادانش آنجا نیستند و از چادر بیرون رفت مردی که لباس افراد گروه چوانجن را پوشیده بود او را صدا میزد.<br />
گواجینگ گفت شما با من چیکار دارید.مرد از گواجینگ نامش را پرسید و بعد از اینکه مطمئن شد او گواجینگ است به او حمله کرد و چند ضربه به او زد و گواجینگ که کمی قافلگیر شده بود شروع به مبارزه با او کرد و با اینکه بد مبارزه نکرد ولی در نهایت مقلوب او شد.که در همین بین استادان گواجینگ سر رسیدند.<br />
استاد کو از مرد پرسید تو کی هستی؟مرد به او جواب داد که من از شاگردان استاد چیو چو جی هستم و حامل نامه ای از طرف او برای شما هستم.استاد کو او را به درون چادر دعوت کرد.جوآر نامه را گرفت و شروع به خاندن نامه کرد.خلاصه نامه به این شرح بود که حدود ۹ سال قبل استاد چیو چوجی فرزند پسر خانواده یانگ را پیدا کرده بود و او را مورد آموزش قرار داده و قرار مسابقه برای دو سال آینده بر قوت خود باقی است و ضمن تشکر از وفادار بودن جنگجویان به عهد و پیمان و ضحماتی که برای تربیت گواجینگ کشیده بود به آنها گفت که به دلیل ضحمات ۹ ساله خودش در قبال فرزند یانگ امکان مغلوب شدن در مسابقه را منتفی اعلام کرد.استاد کو به مرد گفت که پس فرزند آقای یانگ یک پسر و اسمش یانگ کانگه و مرد هم تائید کرد.<br />
استاد کو به او گفت تو شاگرد ارشد استاد چیو هستی و مرد گفت نه یانگ کانگ شاگرد ارشده و ۲ سال زودتر از من آموزش را آغاز کرده.استاد کو به او گفت برخورد چند لحظه قبل تو با گواجینگ برای محک زدن توانایی های او بود.شاگر با پوزخند گفت نه به هیچ وجه.استاد کو به او گفت به استاد چیو بگو که ما به عهد و پیمانمان پایبند هستیم و نیازی به نامه نگاری دیگر نیست.مرد بلند شد و اجازه مرخصی خواست که استاد کو به او گفت به نظر تو خیلی عاشق پشتک زدن هستی؟و یک ضربه به او زد که با عکسلعمل مرد مواجه شد ولی ضربه استاد کو به قدری محکم بود که او را از چادر به بیرون پرتاب کرد.<br />
گواجینگ فردا آن شب مشغول تمرین بود ولی بعد از کمی تمرین شمشیر را به زمین فرو کرد و روی زمین دراز کشید و به آسمان خیره شد که خواجن از دور او را صدا زد و پیشش رفت.خواجن از او خواست با او به تماشای شکارعقابها بیاید ولی گواجینگ بلند سر خود فریاد زد و گفت من چرا انقدر خنگ هستم؟و خواجن هم بدون توجه دوباره درخواست خود را مطرح کرد و گواجینگ که تازه متوجه درخواست او شده بود با او رفت.<br />
خان که با افرادش به تماشای عقابها میپرداختند از نحوه مبارزه عقابهای سفید که تعدادشان کمتر از عقابهای سیاه بود الهام گرفت و آن را به یارانش گوشزد کرد تا در مبارزاتشان از این روش استفاده کنند و گواجینگ و خواجن هم با رسیدنشان به او ادای احترام کردند.<br />
خان دو تیر به سمت عقابها پرتاب کرد و دو عقاب را شکار کرد و بعد به افرادش گفت هر کس این کار را انجام دهد من به او جایزه میدم.همه مشغول تیرندازی شدند ولی تعداد محدودی از نفرات توانستند عقاب شکار کنند.گواجینگ به خواجن گفت خیلی حیف شد من کمانم ندارم که در همین حال استاد جبی(تیرنداز)پیشش آمد و به او کمان خودش را داد.گواجینگ بلافاصله از اسب پیاده شد ولی به دلیل اینکه عقابها از برد تیرها خارج شده بودند گواجینگ مجبور شد مصافتی را دنبال آنها بدود و با پرشی خیره کنند بر روی تخته سنگی بزرگ تیر خود را شلیک کرد و با یک تیری که داشت دو عقاب را بهم دوخت و مورد تشویق حضار قرار گرفت.<br />
خان به گواجینگ گفت تو هر چیزی بخواهی من به عنوان جایزه به تو میدم.گواجینگ هم از او تشکر کرد و گفت شما به من و مادر لطف دارین و ما هیچ کمبودی به خاطر شما نداریم.خان اصرار کرد که یک چیزی طلب کند و گواجینگ بعد از کمی فکر و نگاه به خواجن به او گفت من در خواست دارم شما قرار ازدواج بین خواجن و جوشی را باطل اعلام کنند.خان خندید و گفت این یک درخواست بچه گانست و من نمتونم این را براورده کنم و در عوض خنجر طلایی خودم را به تو پیشکش میکنم تا دشمنان من را توسطش نابود کنی.گواجینگ هم با خوشحالی پذیرفت.خواجن هم که از صحبت پدرش ناراحت شده بود از آنجا رفت.<br />
گواجینگ در پایین همان کوههی که عقابها را در آنجا شکار کرده بودند به تمرین مجدد پرداخت.خواجن دوباره پیش او رفت و از او پرسید چرا از پدرم چنین درخواستی کردی؟ گواجینگ در جواب گفت چون جوشی آدم پستیه و ممکنه تو را اذیت کنه و اینکه تو نباید با او ازدواج کنی&#8230;خواجن گفت اگر زن اون نشم پس زن کی بشم؟ گواجینگ هم گفت من نمیدونم و باز هم خواجن از صحبت او ناراحت شد و با ضربه آهسته ای به او گفت تو هم که هیچی نمیدونی&#8230;<br />
در همین حین مردی مسن به آنها نزدیک شد و با عزرخواهی از مزاحمتی که برای آنها به وجود آورد به آنها گفت که اون دو بچه عقابی که بالای کوه هستند مادر خورد را از دست داده اند چطور میتوان به آنها کمک کرد؟خواجن گفت فقط کسی که بال داره میتونه اون بالا بره و به اونها کمک کنه.گواجینگ که نگاههای پیرمرد را به سمت خود حس کرده بود به او احترام گذاشت و گفت شما بهتره با خوآجن برای استراحت به چادر من برید من باید به تمرینم ادامه بدم و پیرمرد با تشکر از او گفت که ممنون شما به تمرینتون ادامه بدید.<br />
گواجینگ که متوجه شده بود که پیرمرد میخواهد تمرین او را ببیند به او گفت که استاد من به من گفته کسی نباید تو را حین تمرین ببینه&#8230;پیرمرد با مهربانی گفت اما با شیوه ای که تو تمیرن میکنی تا ۱۰۰ سال دیگر هم به جایی نمیرسی&#8230;او با یک حرکت سریع شمشیر را از دست گواجینگ قاپ زد و به او گفت حالا خوب نگاه کن و چندین حرکت را به زیبایی و با سرعت انجام داد.بعد ایستاد و گفت که عقابهای سفید خیلی قابل احترام هستند و نسلشون نباید به خطر بیفته و به سرعت از کوه بالا رفت و بچه عقابها را به پائین آورد و به خواجن داد.خواجن هم به گوآجین فت من میرم به اونها غذا میدم ولی قبل از آن استاد پیر به او و گواجینگ گفت که نباید این ماجرا را برای کسی تعرف کنید.<br />
پیرمد داشت میرفت که گواجینگ که حول شده بود به طرز تهدید آمیزی شمشیرش را جلوی خود گرفته بود جلوی او را گرفت و عاجزانه از او خواست که نرود.استاد با دیدن شمشیر گفت میخوای چیکار کنی و گواجینگ که تازه متوجه طرز نگه داشتن شمشیرش شده بود شمشیر را کنار کشید و گفت هیچی&#8230;و زانو زد و به طور مکرر برای استاد پیر سر بر خاک گذاشت.پیرمرد از او پرسید برای چی این کار را میکنی؟گواجینگ گفت که من آدم کودنی هستم و با اینکه شبانه روز تمرین میکنم نمی تونم رزمیکار خوبی بشم و پیرمرد ادامه داد تو از من میخوای کمکت کنم پس نیمه شب امشب بیا بالای همان کوهی که عقابها را نجات دادم ولی به کسی نگو&#8230;گواجینگ به گفت اما چطور بیام بالا ولی دیگر آن مرد رفته بود.<br />
گواجینگ شروع به بالا رفت از کوه کرد ولی راه کوه غیر قابل عبور بود و به کندی بالا میرفت و ناگهان سنگ از زیر پای او کنار رفت و او در استانه سقوط کردن بود که خود را به یک تکه سنگ چسباند ولی دیگر راهی به پالا و پائین نداشت و غروب شد و در اوایل شد خواجن دنبال او در پایین کوه می گشت ولی صدای گواجینگ را نمیشنید که او را صدا میزد و او هم از آنجا دور شد.<br />
اواسط شب بود استاد پیر از بالای کوه برای او طناب انداخت و او را بالا کشید.استاد به او گفت روی اون تخته سنگ درازبکش و کمی استراحت کن.استاد به او گفت که من چهار جمله به تو میگم و تو باید به آنها خوب گوش کنی:۱٫بدون تفکر عمل نکن ۲٫تا بدنت قوی نشده خطر نکن ۳٫اگر روحت بیمار باشه به زندگی جاوید نمیرسی ۴٫با کمک پاکی ها میتونی ناپاکی و پلیدی را دفع کنی. حالا چشمات را ببند و ضحنت را از فکرها ضائد خالی کن و حالا نفس بکش و گواجینگ بعد از چند ثانیه به خلصه فرو رفت.حالا از ناحیه شکم احساس گرما میکنی و کم کم این گرما به تمام نقاط بدنت میرسد و احساس سرما در بدنت به طور کامل از بین میرود .<br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%A7"><strong>سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز &#8211; ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز</strong></a><br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%A7%DA%98"><strong>سریال شمشیر بهشتی و خنجر اژدها &#8211; ادامه سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز </strong></a></p>
<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-6-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خلاصه قسمت پنجم سریال افسانه عقابهای مبارز</title>
		<link>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-5-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2</link>
		<comments>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-5-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Feb 2010 08:53:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر فروشگاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‏ها]]></category>
		<category><![CDATA[ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز ارزان]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز زبان اصلی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز نسخه خانگی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز نسخه کامپیوتری]]></category>
		<category><![CDATA[سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[فروش افسانه عقابهای مبارز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1rang.net/?p=2970</guid>
		<description><![CDATA[ونین هوانگلی در هزور خان بزرگ در حال تعریف و تمجید از او بود به او گفت بنده دوست دارم با برخی از قهرمانان مغولی هم آشنا بشم که بلافاصله خان بزرگ به سمت تاموچین و جاموکا رو کرد و گفت این دو پسر خوانده من از مشهورترین قهرامانان مغول هستند&#8230;ونین هوانگلی به خان گفت [...]<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ونین هوانگلی در هزور خان بزرگ در حال تعریف و تمجید از او بود به او گفت بنده دوست دارم با برخی از قهرمانان مغولی هم آشنا بشم که بلافاصله خان بزرگ به سمت تاموچین و جاموکا رو کرد و گفت این دو پسر خوانده من از مشهورترین قهرامانان مغول هستند&#8230;ونین هوانگلی به خان گفت پسر شما هم جزو بزرگترین قهرمانان چرا اسم اونو نگفتید و خوان در جواب گفت مسلمأ بعد از مرگ من او رهبر تمام قبایل موغول می شود ولی اون هرگز قابل مقایسه با دو پسر خواندم نیست و از خصائل جاموکا و تاموچین شروع به تعرف کرد و اضافه کرد که تغریبأ تمام قهرمانان موغول حاضرند جانشونو به خاطر این دو بدهند و دوباره از رشادتهای هر کدام تک تک داستانهایی را برای هوانگلی بیان کرد و در مورد چهار قهرمان ارتش تاموچین و شروع به صحبت کرد که با علاقه شدید هوانگلی آنها به حضور شرف یاب شدند تا از نزدیک معرفی شوند &#8230;هوانگلی بعد از معرفی شدن چهار قهرمان دستور داد ۴ جام طلا برای نوشدن شراب با آنها بیاورند و همه با هم نوشیدن و بعد از سپاسگذاری مجلس را ترک کردند.هوانگلی رو به خان کرد و گفت امروز من در جنگ تیراندازی دیدم که هیچ کدام از تیرهاش خطا نمیرفت مایلم اونم ببینم و باهاش آشنابشم که تاموچین گفت و یکی از افراد مخصوص منه که به تازگی به من پیوسته و او را فراخواند و هنگامی که خ.انگلی سعی کرد با او شراب بنوشد پسر خان بزرگ عصبانی شد و گفت تو یک سرباز عادی هستی چطور جرات میکنی با ما بنوشی,هوانگلی گفت ولی باید از قهرمانان جنگی تقدر شود و تاموچین که به نظر خیلی از دست پسر خان دلخور شده بود بلند شد و به تیرانداز گفت جام را برای من بیار من میخواهم بنوشم و تیرانداز پس از اینکه جام را داد مجلس را ترک کرد&#8230;تاموچین هم بعد از نوشیدن به خان بزرگ رو. کرد و گفت اجازه بدید من مرخص بشم و او هم رفت.<br />
تیرانداز در گوشه ای در کنار آتش نشسته بود و به تنهایی شراب میخورد&#8230;تاموچین که مجلس را ترک کرده بود به میان سربازان و نیروهای خود آمده بود و با ستایش سربازانش از پیروزی آن روز به تعریف از مبارزه آن روز تیرانداز مشغول شد که با استقبال سربازان از تیرانداز همراه شد &#8230; تاموچین درون کلاه خود یکی از دشمنان که خودش کشته بود مقداری شراب ریخت و به تیرنداز داد و او هم با سپاسگذاری مقداری از آن خورد و شروع به خواندن آوازی موغولی شد.<br />
صبح بعد گواجینگ و توالی با تیرکمانهای خود مشغول شکار بودند که یک پرنده را شکار کردند و هنگامی که میخواستند شکارشان را بردارند چند پسر دیگر زودتر به شکار رسدند و توالی که ناراحت شده بود به پسر گفت که اینو ما شکار کردیم و تو باید به ما پسش بدی پسر گفت این پرنده را من پروش دادم و تو باید خسارت کشتنشو بدی,گوآجین به پسر گفت این یک پرنده وحشی و تو دروغ میگی&#8230;پسر که کم آورده بود گفت میدونی من کیم&#8230;من نوه خان بزرگ هستم و پدرم جناب سانکونگه&#8230;توآلی هم گفت پدر من هم جناب تاموچین است.پسر گفت اون سالی که وحشی ها مادر تو را بردند این پدر و پدربزرگ من بودند که اونو نجات دادند و حالا تو به من میگی پدرت جناب تاموچینه,پدر تو از پدر من میترسه که با مخالفت توالی روبرو شدو پسر یک تو گوشی به توالی زد که باعث از کوره در رفتن گواجینگ شد و تمام بچه ها با توالی و گواجینگ مشغول دعوا شدند .<br />
در این هنگام هفت مبارز جیانگنان سر رسیدند&#8230;خنسان بر سر بچه ها فریاد کشید و گفت شما خجالت نمیکشید ۷ نفر دارید دو نفر را میزنید&#8230;پسر با بدهنی به او گفت به تو ربطی ندارد,خنچی از اسب پیاده شد و آنها را از هم جدا کرد,رئیس که به افرادش گفت بهتر بیشتر از این وقتمونو طلف نکنیم و به جستجو ادامه بدیم.پسر به دوستانش گفت به اونا حمله کنید که گواجین خنجری که سالها پیش به او رسیده بود را کشید و گفت اگر جرات دارید بیاید جلو&#8230;پسر به گواجینگ گفت شما اگر جرات دارید فردا بیاید برای دعوا و از آنجا رفت.<br />
جوآر با دیدن خنجر با یک حرکت آن را از دست گواجینگ بیرون کشید و با خواندن روی دسته آن گفت یانگ کانگ کدومتونه.گواجینگ گفت اونو مادرم بهم داده,جوآر گفت اسم پدرت چیه؟گوآجین با حرکت سر گفت نمیدونم.یرادر ششم گفت فامیل تو یانگه و گواجینگ گفت نه&#8230;خنچی به گواجینگ گفت تو حریف اونا نیستی برو خونتون و دیگه دعوا نکن و جوآر هم خنجر را جلوی پای او به زمین زد و در حال رفتن بودند که توالی نام گواجینگ را صدا زد که از گوشهای تیز رئیس که مخفی نماند.<br />
او سریع از اسب پیاده شدو در حالی که چندین بار به زمین خورد به سرعت خورد را به گوآجینگ رساند و او روی دست بلند کرد و در مورد خانواده او سئوالاتی پرسید که گواجینگ به هیچ کدام نتوانست جواب بدهد و فقط گفت که پدرم به دست افراد شروری کشته شده و من وقتی بزرگ بشم انتقامش را میگیرم, رئیس که گفت اسم قاتلش چیه و گواجینگ به او گفت دئوان تین دو است و همه مبارزان که شکه شدند.رئیس که که گواجینگ را بلند کرده بود او را از روی زمین ول کرد و گفت اون خودشه و همه مبارزان مشغول خوشحالی کردند شدند. توالی و گواجینگ میخواستند فرار کنند که آنها جلوی آنها را گرفتند و آنها را درز آغوش گرفتند<br />
گواجینگ و توالی میخواستند برند و اونا نمی گذاشتند.خنسان به گواجینگ گفت ما شش سال دنبال تو میگشتیم و تو میخوای بری؟خنچی گفت برای چی میخوای بری و گواجینگ گفت ما قرار دعواداریم و باید بریم دنبال برادر بزرگمان.جوآر گفت من به شما فنی یاد میدم که از پس ۱۰ تا از اونا بر بیاید و این حرف او با موافقت رئیس که همراه بود و مشغول آموزش حرکت به گوآجینگ شد که حرکتی ساده ولی کاربردی بود&#8230;بعد به توالی گفت که با او تمرین کند و گواجین با اولین حرکتش شکست خورد..<br />
جوآر با براندازی گواجینگ به رئیس که گفت این بچه استعدادش خیلی کمه فکر نمیکنم چیز یاد بگیره.برادر شمشم به رئی که گفت منم با جوآر موافقم تمرین دادن این بچه وقت طلف کردنه اونو باید تحویل استاد چیو بدیم ولی خنچی با آنها مخالفت کرد و گفت برای تصمیمگیری خیلی زوده و ما شش سال وقت گذاشتیم تا اونو پیدا کردیم و نباید زود نامید بشم.نانسی و جانگ او هم از خنچی حمایت کردند و جوآر رو به گواجینگ کرد و گفت تو واقعأ میخوای انتقام پدرتو بگیری؟گواجینگ هم بلافاصله گفت بله&#8230;جوآر گفت پس امشب تنها بیا بالای کوه و هیچکس هم نباید از این موضوع با خبر بشه و گواجینگ هم موافقت کرد.شب بالای کوه هفت مبارز داشتند در مورد گواجینگ و خنگی او حرف میزدند و بحث در مورد جرات او بود که امشب به کوه می آید یا نه&#8230;که خنچی گفت رئیس بیاید اینجا و آنها سریع آنجا رفتند و دیدند چند جمجمه که سوراخهای عجیبی روی آنها مثل پنجه چنگ خوده بود وجود دارد.رئیس که به نظر میرسید با وضعیت اونجا با خبر بود و قبلأ در همچین وضعیتی قرار گرفته بود به جوآر گفت یکی از جمجمه ها را بیاورد و با آوردن او و لمس کردن سوراخها با خود گفت اون موفق شده&#8230;و به افرادش گفت من به شما دستور میدم سوار اسبهاتون بشید و از اینجا دور بشید و منتظر من بمونید که با مخالفت آنها قرار گرفت جوآر گفت که اونا انسان هستند یا مخلوقات دیگر &#8230; رئیس که گفت اونها یک زوج هستند و باعث نابینا شدند من شدند&#8230;فکر میکردم اونا مردند ولی حالا فهمیدم که اونا در اینجا مشغول تمرین فنون پنجه آهنین بودند و اینطور که معلومه تونستند این روش را تکمیل کنند, ما هفت نفر حریف اونا نمیشیم که باز هم با مخالفت گروه همراه بود.رئیس که به یکی از برادران گفت ۱۰۰ قدم به سمت جنوب برو اونجا یک تابوت است.درست بود همه با هم به سراغ تابوت رفتند و با برداشتن درب آن جنازه درون آن را دیدند.رئیس که گفت آن دو به زودی برای تمرین به سراغ این جنازه میان و من هم به جای جنازه داخل تابوت مخفی میشم و شما هم منتظر علامت من برای غافلگیر کردن آنها بشید و همه به گوشه ای برای مخفی شدند رفتند و قبل از آن با یکدیگر دست برادری دادند.<br />
خنچی از جوآر پرسید تو اون دو نفر را میشناسی در همین هین زنی از دور نمایان شد و شمشیر خنچی خود به خود از قلاف بیرون آمد و به کناری افتاد که از تاثیرات نیروی درونی آن زن بود.جوآر گفت:اسم مرده چن شوا فنگه و اسم همسرش می چانگ فو&#8230;به خاطر دزدی که در جزیره شکوفه های هلو شد مورد قضب استادشون قرار گرفتند و از اونجا اخراج شدند و از اون موقع خیلی بی رحم شدند و دارای هنرهای بالایی در هنرهای رزمی هستند.شنیدم چندین سال قبل توسط جمعی از رزمیکاران شمالی محاصره شده بودند و همه فکر کردند در اون مبارزه کشته شدند ولی نمیدونند که اونها زنده هستند و مشغول تمرین هنر پنجه آهنین در اینجا بودند.خنچی گفت این چجور فنونیه؟جواآر گفت روشی بیرحمانه است ,بهتره آروم باشم ممکنه صدات را بشنوه.<br />
می چانگ فو زیر درختی که از قضا خنسان روش مخفی شده بود تمرکز گرفته بود که قطره ای از عرقش روی انگشت می چانگ فو ریخت و او را متوجه حضورش کرد و با یک حرکت شاخه ای که روی آن مخفی بود را شکست.خنسن روی زمین افتاد و بلافاصله بلند شد و با شلاغش به می چانگ فو حمله کرد&#8230;می چانگ فو به راحتی با یک جا خالی خود را به خنسان رسید و روی هوا با او به سمت عقب حرکت کرد و در همین حین گفت تو کی هستی و اینجا چیکار میکنی؟<br />
خنسن جاخالی داد و لگدی به سینه می چانگ فو زد که با نیروی درونی می چانگ فو مواجه شد و به گوشه ای پرت شد.در همین هنگام دیگر رزمیکاران بجز رئیس که از مخفیگاه هایشان بیرون آمدند و به می چانگ فو حمله کردند و برادر ششم از پشت ضربه ای به او زد که با عکسالعمل شدید می چانگ فو همراه بود و او را مجبور به استفاده از فنون پنجه آهنین کرد که در مبارزه بسیار قدرتمند به نظر میرسید و به زخمی شدند چند تن از مبارزان شد جوآر مشغول مبارزه شد و جند ضربه با انگشتان فرزش به او زد و می چانگ فو هم بادبزن او را از دستش کف رفت که جوآر بلافاصله به او گفت بادبزن صمیه که می چانگ فو هم فریب خورد و بادبزن را به طرف خود او پرت کرد.<br />
جوآر به دوستانش فرمان عقب نشینی به سمت تابوت را داد و میچانگ فو هم دنبال آنها رفت و به محض رسیدن به تابوت رئیس کو درب تابوت را به طرف او پرت کرد و بلافاصله با پرت کردن سوزنهای زهرآلود به سمت چشم او او را کور کرد و خون از چشمانش جاری شد.<br />
می چانگ فو به آنها گفت من با کی طرف هستم؟رئیس که خودش را معرفی کرد و دلیل حمله اش هم انتقام گرفتن اعلام کرد.می چانگ فو گفت فکر میکردم مردی ولی امکان نداره موفق بشی و دوباره مورد حمله قرار گرفت ,اینبار دوباره می چانگ فو با استفاده از نیروی درونی هنر پنجه آهنین برگها درختی در نزدیکیش را به سمت آنها شلیک کرد که با دفاع مبارزان همراه بود و جوآر که در حرکات سریع در بین آنها بینظیر بود سریع به می چانگ فو رسید و ضربه ای به سینه او زد و او را چند قدم وادار به عقب نشینی کرد.بعد به رئیس که گفت که روش شماره ۹و۷و ۱۱ را انجام دهد که به ازای هر کدام رئیس که سوزنها یی را به طرف می چنگ پرتاب کرد که تمام آنها تو سط او جاخالی خورد,جانگ او سنگ بزرگی را به طرفش پرتاب کرد و که می چانگ فو با هنر پنچه اش آن را تکه تکه کرد ولی به نظر میرسید می چانگ فو حسابی خسته بود و درد میکشد&#8230;<br />
در همین حین گواجینگ با درخواست کمک دوان دوان به آنجا رسید که پشت سرش مردی او را گرفت او کسی نبود جز چن شوا فنگ شوهر می چانگ فو که گوآجینگ را گرفت.خنسان میخواست گواجینگ را نجات دهد که با یک لگد چن شوا به گوشه ای پرت شد.سایر جنگجویان هم به خنسان برای نجات گوآجینگ پیوستند و در نهایت برادر ششم او را نجات داد.<br />
چن شوا به میچانگ فو گفت اینا کی هستند؟در جواب او گفت اینا رئیس کو وافرادشند&#8230;چن هم با تعجب گفت پس اون هنوز زندست و دوست داره به دست من کشته بشه.رئیس کو و افرادش دوباره به او حمله کردند و روشهای قدرتمند خود را امتحان کردند که هیچ کدام فایده ای نداشت.چن شوا فنگ به طرف خنچی حمله کرد که جانگ او(غول خندان) خنچی را به کناری هل داد و خود در معرض حمله پنچه آهنین چن قرار داد که به شدت مجروح شد و دوباره که چن سعی کرد به خنچی حمله کند بار دیگر مانع او شد و بار دیگر از ناحیه کمر دچار آسیبدیدگی شد.<br />
چن شوا فنگ گوآجینگ را که مخفی شده بود دید و او را گرفت و گوآجینگ تلاش میکرد که خود را آزاد کند که ناگهان چهره چن شوا دگرگون شد و بلد شروع به خندیدن کرد و ماجرا به این ترتیب بود که گواجینگ خنجرش را در شکم او فرو کرده بود و در همین هنگام او را رها کرد و خنسن سریع او را از چن دور کرد و می چانگ فو که از ماجرا بو برده بود شوهرش را به سرعت از آنجا دور کرد.<br />
می چانگ فو او را به غاری برد و در حالی که اشک از چشمان خونیش جاری بود دستان او را گرفت.چن شوا به او گفت من نتونستم از تو محافظت کنم, بعد از فرار از جزیره شکوفه های هلو ما قول دادیدم خون به پا کنیم.می چانگ فو به او گفت من ۶ تا حب جیااوهلو دارم,اونا رو بگیر, من تو را به جزیره بر میگردونم و خودت از استاد بپرس,چن شوا:نه نمیخواد و بعد به می چانگ فو یک دستنوشته مرموز میده و میگه این دومین مرحله از روش جیواین جن جینگ است.خوب اینو تمرین کن,این میتونه در آینده بهت کمک کنه,مواظب به خودت باش.میچانگ فو به او میگه:چرا ما باید جزیره را ترک میکردیم؟ تو گفتی ما هیچ وقت از هم جدا نمیشیم,چن شوا به او گفت گریه نکن ما از هم جدا نمیشیم فقط&#8230; و میمیرد در حالی که در آغوش می چانگ فو است.<br />
در طرف دیگر بالای کوه همه دور جسم نیمه جان جانگ او حلقه زده بودند,خنچی به او میگفت در مورد ازدواج و عشقی که او در سینه داشت و هیچوقت رو نکرده بود حرف میزد و هدفش این بود در لحظات پایانی عمر او او را خوشحال کند,گوآجینگ که کمی عقب تر داشت آنها را نگاه میکرد جوآر را دید که به طرف او می آید,جوآر به او گفت تو هنوز میخوای هنرهای رزمی را یاد بگیری؟گواجینگ گفت بله&#8230; از حالا به بعد ما هفت نفر استاد تو هستیم,استاد پنجمت الان لحظات پایانی عمرش را پشت سر میزاره,تو باید احترامت را به اون نشون بدی برو و بهش استاد پنجم,گواجین روبری جانگ او نشست و برای او سجده کرد و به او گفت استاد پنجم.جانگ او به او گفت حالا که تو منو استاد صدا کردی من باید به تو چیزی بیاموزم&#8230;و به او اینگونه میگوید: همه مبارزان باید بفهمند جوانمرد کسیه در در مشکلات به دیگران و ضعیفان کمک کنه&#8230;بعد رو به خواهر هفتم میکنه و میگه که به این بچه خوب آموزش بده&#8230;نباید به اون کشیش کثیف ببیازیم.رئیس که به او گفت:برادر پنجم در آرامش بخواب ۷ مبارز جیانگنان شکست نمیخورند و او هم مرد.<br />
فردای آن روز نوهی خان اسبها را به طرف محل قرار دعوا رم داد تا گواجینگ و توالی زیر دست و پای اسبها کشته بشن غافل از اینکه توالی در آنجا با عده ای بغیر از گواجینگ برای دعوا منتظر بود و گواجینگ به محض اینکه موضوع را فهمید سریع برای خبر و نجات جان آنها به طرف محل قرار رفت, خبر به خان بزرگ رسید و آنها به همراه پسر خان تاموچین و جاموکا به سمت محل رهسپار شدند.خواجن موضوع را فهمیده بود و به محل برای خبر دادن رسید و به توالی هشدار داد که در همین حین اسبها نزدیک شدند تمام بچه ها فرار کردند و خواجن هم دست توالی را گرفت و کشان کشان دنبال خود کشید, توالی در بین راه زمین خورد ولی خنسان به موقع رسید و او را از مسیر اسبها بیرون برد و فقط خواجن مانده بود که گواجین برای نجات جان او اقدام کرد ولی کمی دیر به مل رسید و راه فراری نبود و در حالی که اسبها نزدیک میشدند او خود و خواجن را درون گودالی در نزدیکی انداختند.<br />
بعد از رد شدند اسبها همه با نگاههایشان دنبال آن دو می گشتند که از زیر بوته های آنجا آن دو بیرون آمدند و خواجن که در حال گریه کردن بود به همراه گوآجین به سمت خان حرکت کردند , در همین حال خان بزرگ نوه اش را به شدت معاخزه کرد و اشکش را دآورد که تاموچین وساطت کرد تا او را دعوا نکنند و در حضور همه گفت که یوشی(نوه خان) در آینده داماد او خواهد شد.<br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%A7"><strong>سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز &#8211; ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز</strong></a><br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%A7%DA%98"><strong>سریال شمشیر بهشتی و خنجر اژدها &#8211; ادامه سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز </strong></a></p>
<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-5-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خلاصه قسمت سوم سریال افسانه عقابهای مبار</title>
		<link>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-3-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2</link>
		<comments>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-3-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Feb 2010 08:50:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر فروشگاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‏ها]]></category>
		<category><![CDATA[ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز ارزان]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز زبان اصلی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز نسخه خانگی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز نسخه کامپیوتری]]></category>
		<category><![CDATA[سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[فروش افسانه عقابهای مبارز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1rang.net/?p=2963</guid>
		<description><![CDATA[بعد از آنکه نبرد سخت، میان استاد چیو و جنگجویان جیانگ نان با بی حس شدن بدن تمام مبارزان از جمله استاد چیو و راهب چیه‌لن به پایان رسید، و همه در گوشه ای افتاده بودند، دوان تین دو از معبد بیرون آمد و پشت سرش زن گوا که توسط دو سرباز گرفته شده بود [...]<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از آنکه نبرد سخت، میان استاد چیو و جنگجویان جیانگ نان با بی حس شدن بدن تمام مبارزان از جمله استاد چیو و راهب چیه‌لن به پایان رسید، و همه در گوشه ای افتاده بودند، دوان تین دو از معبد بیرون آمد و پشت سرش زن گوا که توسط دو سرباز گرفته شده بود بیرون آورده شد و همه متوجه او شدند. زن بادیدن استاد چیو از او طلب کمک کرد رئیس کو (رئیس جنگجویان جیانگ نان) که حسابی خشمگین شده بود به راهب گفت: تو که گفتی هیچ زنی داخل معبد نیست و تو با این کارت آبروی ما رابردی. دوان تین دو با خنده به بالای سر استاد چیو رفت و گفت: من از همه شما متنفرم مخصوصأ تو که پدر من را درآوردی و شمشیرش را بر گردن او گذاشت. دوان تین دو می خواست او را بکشد که راهب پرید تا مانع او بشود ولی با جاخالی دادن تیان سر راهب به ستونی بخورد کرد و در دم کشته شد. دوان تین دو که خیلی ترسیده بود سریع معبد را ترک کرد.<br />
شاهزاده و شیروی داشتند با کشتی شهر را ترک می‌کردند. شیروی در ذهنش، با شوهرش اینچنین گفتگو می‌کرد (من علارقم میل باتنیم باید از تو و زادگاهم دور شوم به خاطر فرزندمون و به خاطر تنها یادگار خانواده یانگ و به خاطر اینکه در آینده بتواند انتقام تو را بگیرد. من علارقم میلم مجبورم مقداری بیشتر زنده بمانم تا هنگامی که فرزندمان به سن بلوغ برسد، و آن وقت من پیش تو خواهم آمد. از روزی که تو رفتی قلب من هم شکست و روحم به سوی تو پر کشید و فقط این جسم من است که در اینجا وجود دارد. از تو می‌خواهم مقداری دیگر تنهایی را تحمل کنی تا من هم به سویت پرواز کنم) و مقداری از موهای خود را با چاقوی یادگاری استاد چیو ( که برای فرزندش یانگ کانگ داده بود) برید و به نشانه عهد با شوهرش به درون دریا ریخت. ( معمولا زنهایی که شوهرشان را از دست می دهند این کار را می کنند. )<br />
جنگجویان جیانگ نان و استاد چیو که به درون معبد منتقل شده بودند در حال تمرکز و جمع کردن قوای درونی خود بودند به غیر از خنسان که در مبارزه با استاد چیو زیر زنگ بزرگ معبد گیر افتاده بود و راهبان او را بیرون آوردند. خنسان سریع به داخل معبد رفت و او که از ماجرا خبر نداشت می‌خواست به چیو حمله کند که رئیس کو مانع او شد و گفت: این پادزهر را به استاد چیو بده و خنسان هم علارقم میلش این کار را کرد. استاد چیو که به علم طبابت هم وارد بود به جنگجویان گفت: زخمهای ما سطحی هستند و بعد از یک هفته کاملأ خوب می‌شود. خن‌چین (تنها زن گروه) با عذر خواهی از استاد چیو بابت این ماجرا گفت: ما در این ماجرا خودمان را مقصر می‌دانیم و ما هم خودمان را در این ماجرا سهیم می‌دانیم.<br />
استاد چیو هم از استاد کو و گروهش عذرخواهی کرد و گفت: من هم در این قضیه زیاده روی کردم و بعد گفت: من می‌روم ان دو زن بیچاره را پیدا کنم و امیدوارم روزی شما راببینم و میخواست معبد را ترک کند که استاد کو گفت: من و گروهم دوست نداریم در این ماجرا دخالت کنیم و بهتره همه‌مون سرمون به کار خودمان باشد. استاد چیو گفت که درسته من انتقام راهب را از او میگیرم ولی فعلأ نجات ان دو زن از همه چیز واجب تر است و دوباره قصد رفتن کرد که استاد کو باز او را متوقف کرد و گفت: تو ما را به این روز انداختی و فکر کردی با یک عذرخواهی کار تمام است.<br />
استاد چیو گفت: استاد کو شما می‌فرمایی من چیکار کنم. استاد کو گفت: من این را یک توهین می‌دونم و باید شما تصمیم دیگری بگیرید و یارانش هم گفته هایش را تائید کردند. استاد چیو که خود را بابت دارو مدیون گروه می‌دانست گفت: من باز هم معذرت می‌خواهم و اعتراف می‌کنم شکست خوردم. استاد کو گفت: اگه شکست را قبول داری باید شمشیرت را به این نشانه اینجا بزاری. استاد چیو گفت: این شمشیر وسیله دفاعیه منه و اهمیتش برای من به اندازه عصای شماست. استاد کو با عصبانیت گفت تو من را به خاطر کور بودن مسخره می‌کنید. استاد چیو هم سریع گفت به هیچ وجه. استاد کو گفت من با شما قراری میزارم که سال آینده در همان رستوران که اولین بار با هم مبارزه کردیم دوباره مبارزه کنیم. استاد چیو گفت: من در دو مبارزه قبلی شکست خوردم و اگر قرار باشد بار دیگر هم مبارزه کنیم من حرفی ندارم به شرط اینکه نحوه این مبارزه را من تعیین کنم ولاغیر. استاد کو هم گفت قبوله و از او خواست در مورد نحوه مبارزه توضیح بدهد. استاد چیو گفت: در این مبارزه فقط تکیه بر هنرهای رزمی نیست بلکه در کنار آن آزمون هوش و تدبیر و استقامت و مهارت هم هست تا معلوم بشه قهرمان واقعی کیه. شما باید دنبال همسر گوا بگردید و او را پیدا بکنید و من هم دنبال همسر یانگ و به فرزندان آنها. به مدت ۱۸ سال به آن دو بچه هنرهای رزمی را یاد بدهیم و بعد از این زمان در روزی که قرار بهترین رزمیکار کشور انتخاب بشه ما در همین رستوران مبارزه‌ای بین این دو برگزار می‌کنیم تا ببینیم شاگردی که من تربیت کردم بهتر است یا شاگردی که شما تربیت کردید .استاد کو هم قبول کرد و گفت ولی اگر خانم گوا به دست دوان تیان کشته شده باشه چطور؟ استاد چیو گفت: ان وقت دیگه معلوم میشه خدا خواسته که من برنده بشم و بعد از قرار گذاشتن زمان دقیق مبارزه از آنجا رفت.<br />
استاد کو و گروهش هم بلافاصله به دنبال دوان تین دو رفتند تا مانع از کشته شدن او شوند و در این بین متوجه شدند که ان زن را به سمت شمال برده اند. دوان تین دو که در شهری مرزی در خانه ای مشغول غذا خوردن بود. دستهای لین زن گوا را باز کرد تا مقداری غذا بخورد و در همین هنگام سربازان جینگ به آن شهر حمله کردند و وارد شدند و دوان تین دو که حواسش به سربازان بود و از لایه در بیرون را نگاه می‌کرد لین با چاقوی استاد چیو به او حمله کرد ولی دوان تین دو متوجه شد و ضربه ای به شکم لین وارد کرد و در همین حال سربازان وارد خانه شدند و آنها را با خود بردند.<br />
از طرف دیگر، شاهزاده برای شیروی که بعد از گذر از رودخانه و مسیری در کوهستان سوار کالسکه بود سوپ درست کرده بود و به او اصرار میکرد برای سلامتی بچه از سوپ بخورد.<br />
لین (زن گوا) که به همراه گروهی دیگر از مردم توسط سربازان جینگ به اسارت گرفته شده بودند و از میان دو تبه عبور می کردند، مورد حمله مغولی ها قرار گرفتند و تمام افراد کشته و پراکنده شدند. بعد از جنگ دوان تین دو که خود را به مردن زده بود بلند شد و به دزدی از مردگان مغولی و جینگ پرداخت و با بدست آوردن مقداری طلا حسابی شاد شد و از طرف دیگر لین که از معرکه گریخته بود و در بیابان سرگردان بود که درد زایمان او شروع شد و در همین حال هم در خانه شاهزاده درد زایمان شیرو در رختخواب مجلل&#8230; لین در بیابان تنها و شیروی در خانه شاهزاده و تحت مراقبت&#8230;بالاخره بعد از تمام این مصیبتها بچه ی هر دو بدنیا آمد.<br />
۶سال بعد<br />
پایتخت دولت جینگ<br />
شاهزاده به خانه بازگشت و در همین حال بچه هایی به سمت او رفتند یکی از پسر بچه ها(یانگ کانگ) به شاهزاده گفت: پدر. شاهزاده گفت: چیه پسرم. پسر گفت اینها من را اذیت میکنند. شاهزاده بلند شد و رو به بچه ها گفت نوکرهای زبون نفهم بهتون هالی میکنم اذیت کردن شاهزاده چه عواقبی دارد و دستور داد به آن بچه ها ۴ ضربه شلاغ بزنند و یانگ هم خیلی خوشحال و مغررو به نظر میرسید. شاهزاده و کانگ داخل قصر رفتند و می‌خواستند با هم بازی کنند که ناگهان شیروی که بعد از گذشت ۶ سال کماکان زیبا بود با لباسی زیبا را دیدند. شاهزاده با دیدن او به کانگ گفت: بیا یک قولی بدیم. من قول میدم ان مهر طلایی که میخواستی را بهت بدم در عوض تو باید کاری کنی که مادرت بخنده. کانگ هم قبول کرد و به سمت مادرش دوید. شیروی به کانگ گفت: این چه اخلاقه بدیه که تو داری؟ چرا دروغ گفتی؟ کانگ با لحنی شیرین به مادرش گفت: من کار اشتباهی کردم مادر. شما من را باید تنبیه کنید. و ان دخترها (نوکرها) مقصر نبودند. شیروی لبخند غیر محسوسی زد و او را در آغوش گرفت و کانگ هم نگاهی به پدرش کرد.<br />
صحرای مغولستان<br />
گوآجینگ با ظاهر یک پسر مغولی در حال شمردند گوسفندان بود و مادرش از سمت صحرا باز می‌گشت. گوآجینگ به سمت مادرش رفت و گفت: مادر، امروز یک مرد امده بود اینجا. دو کاسه شیر خورد با پنج سیخ کباب. ده صدتا هم گوسفند داشت. مادرش با خنده گفت: تو باید بگی هزارتا گوسفند چند بار باید بهت یاد بدم (نشان می‌داد گواجینگ خنگ است) بعد داخل خانه رفتند و مادر گوآجینگ به او گفت به یاد بود پدرش که چند تکه چوب بود روی تاقچه است احترام بگذارد و گوآجینگ هم این کار را کرد. لین رو به یاد بود کرد و گفت: شیااوتین این پسرته که بعد از ۶ سال داره اسمت را صدا میزنه. نمی‌دونم تو هم وقتی کوچک بودی همین قدر کم هوش (خنگ) بودی؟ گوآجینگ به مادرش گفت: چرا پدر شبیه یک تیکه چوبه؟ لین به او گفت: این یادبود پدرته که وقتی زنده بود آدم درستکار و خوبی بود ولی به دست آدمهای بد کشته شد و بعد به گواجینگ گفت هر چیزی که میگم تکرار کن: نام قاتل پدر تو دوان تین دو است وقتی بزرگ شدی باید بری و انتقام پدرت را بگیری و سر او را برای پدرت بیاری و گوآجین هم تکرار کرد.<br />
شاهزاده برای شیرو یک اتاق در گوشه ای از کاخ ساخته بود که شبیه خانه شیروی در شهر خودش بود و حتی وسایل خانه آنها را به آنجا انتقال داده بود تا شیروی در آنجا احساس آرامش کند. شیروی در میان وسایل متوجه نیزه و کمان شوهرش یانگ شد وآن را برداشت. کانگ که آنجا بود پیش مادرش رفت و گفت: مادر این آتاآشغالها چیه که شما اینجا اوردین. شاهزاده خیلی سریع به کانگ گفت: دیگه از این حرفها را نزن این وسایل برای مادرت خیلی ارزش داره. کانگ گفت: این آشغالها که ارز نداره و شیرو و شاهزاده که جا خورده بودند با ناراحتی او را از آنجا بردند.<br />
شاهزاده به شیرو گفت: من به شما حق میدم که به گذشتتون فکر کنید ولی نباید فراموش کنید که الان یک ملکه‌ی دربار جینگ هستید و کانگ هم یک شاهزاده ولی به هر حال او بچه است و من امیدوارم که او هیچ وقت در مورد اصل و نثبش نشنود و من امیدوارم شما من را درک کنید و شیروی هم پس از شنیدن آن حرفها از آنجا رفت.<br />
واجینگ که از خانه دور شده بود و در صحرا مشغول بازی بود از دور شاهد جنگ در بین مغولی ها شد. مردی با کمان که خیلی در تراندازی ماهر بود مورد تحصین یکی از فرماندهان دشمن قرار گرفته بود و هویت او را جویا شد که یکی از افرادش گفت: او مشهور به پنجه طلایی هست.<br />
مرد معروف به پنجه طلایی به قدری در هنر تیرندازی ماهر بود که قادر به شلیک بیش از چهار تیر با هم را داشت و حتی اسب چنگیز خان را با تیر هدف گرفت و او را به زمین انداخت. چنگیز خان هم تمام افرادش را برای جنگ فراخواند و افراد پنجه طلایی را شکست دادند و او را هم زخمی و مجبور به فرارش کردند.<br />
مادر گوآجینگ برای خرید به شهر رفته بود که پنجه طلایی به خانه آنها رسید و از روی اسب به زمین افتاد. گوآجینگ با دیدن او در این حال سریع برای او مقداری آب آورد و به او داد و او هم آب را نوشید و بعد هم مقداری غذا به او داد و پنجه طلایی که بهتر شده بود به او یک دستبند طلایی داد. ولی گوآجینگ که تربیتی درست داشت قبول نکرد و گفت مادرم گفته پذیرائی از مهمان یک وظیفه است و نباید در مقابل، از او چیزی گرفت و پنجه طلایی هم او را تحسین کرد و به او گفت: لطفأ اگر تیر و کمان در خانه داری برای من بیاور. گوآجینگ رفت و تیر و کمان اسباب بازی خود را آورد و باعث خنده پنجه طلایی شد و گفت برای جنگیدن باید یک تیر و کمان واقعی برایم می آوردی برو تیر و کمان پدرت را بیاور. گواجینگ سریع گفت: من پدر ندارم.<br />
پنجه طلایی بلند شد و گفت: اسب من را از اینجا دور کن و من هم زیر این علوفه ها پنهان میشم و تو هم برو یک جایی قایم شو تا گیر این آشغالها (چنگیز و سربازانش) نیفتی. در هنگامی که گوآجینگ داشت اسب را فراری میداد سربازان رسیدند و او را گرفتند و پیش یکی از فرماندهان بردند و فرمانده از او پرسید او را کجا قایم کردی؟ گواجینگ هم که یک تو سری از فرمانده خورده بود گفت: من که کار بدی نکرد برای چی من را کتک میزنی؟ فرمانده که عصبانی شده بود او را به شدت مورد کتک زدن قرار داد.<br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%A7"><strong>سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز &#8211; ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز</strong></a><br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%A7%DA%98"><strong>سریال شمشیر بهشتی و خنجر اژدها &#8211; ادامه سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز </strong></a></p>
<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-3-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خلاصه قسمت دوم سریال افسانه عقابهای مبارز</title>
		<link>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-2-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2</link>
		<comments>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-2-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 08 Feb 2010 08:47:52 +0000</pubDate>
		<dc:creator>مدیر فروشگاه</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته‏ها]]></category>
		<category><![CDATA[ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز ارزان]]></category>
		<category><![CDATA[افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز زبان اصلی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید افسانه عقابهای مبارز نسخه خانگی]]></category>
		<category><![CDATA[خرید سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز زیرنویس فارسی]]></category>
		<category><![CDATA[سریال افسانه عقابهای مبارز نسخه کامپیوتری]]></category>
		<category><![CDATA[سریال چینی افسانه عقابهای مبارز]]></category>
		<category><![CDATA[فروش افسانه عقابهای مبارز]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.1rang.net/?p=2959</guid>
		<description><![CDATA[بعد از آن شب سخت که منجر به کشته شدن گوا و یانگ و جدا شدن همسرانشان از یکدیگر شد لی پینگ (همسر گوآ) که در چادر فرمانده سربازان به شدت کتک می‌خورد و فرمانده از او میخواست که بگوید نقشه(نقشه پادگان شهر جیانگ-نان) را کجا گذاشته اند غافل از اینکه استاد چی چو چی [...]<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>بعد از آن شب سخت که منجر به کشته شدن گوا و یانگ و جدا شدن همسرانشان از یکدیگر شد لی پینگ (همسر گوآ) که در چادر فرمانده سربازان به شدت کتک می‌خورد و فرمانده از او میخواست که بگوید نقشه(نقشه پادگان شهر جیانگ-نان) را کجا گذاشته اند غافل از اینکه استاد چی چو چی نقشه را قبلأ سوزانده بود. استاد چیو که جسد کانگ را هم پیدا کرده بود هر دوی آنها را به خاک سپرد، و در مقابل قبر انها، قول داد که همسرانشان را پیدا کند و پس از به دنیا آمدن فرزندانشان، از انها دو مبارز بسازد تا یاد آنها را زنده کند.<br />
استاد چیو بعد از از ترک قبرها به اردوگاه سربازان حمله کرد و تمام سربازان را کشت و شمشیر را بر گردن فرمانده آنها گذاشت و گفت سریع دو زنی که اسیر کردید را آزاد کنید. و گفت تو دوان تین دو هستی؟ فرمانده گفت نه من نیستم دوان تین دو، آن دو زن را با خودش برد ولی نمیدونم کجا، و استاد چیو از آنجا رفت. دوان تین دو با چند سرباز باقی مانده داشت آن دو زن را به پایتخت میبرد که در قبال آنها جایزه بگیرد. که ناگهان گروهی نقابدار به آنها حمله کردند و شیروی را بیهوش کردند و با خود بردند.<br />
شیروی که بیهوش بود دوران خوب گذشته با یانگ تیاوشین را در رویا می‌دید. وقتی بیدار شد خود را درون تختخوابی مجلل دید. شوکه شد و به دو مردی که بالای سرش نشسته بودند با ترس و وحشت گفت شما کی هستید. مردی به ظاهر مهربان و نجیب که لباس مفخری هم پوشیده بود جلو آمد و گفت: شما نباید از ما بترسید و با اشاره به مرد دیگر گفت: ایشان طبیب هستند و برای معالجه شما آمده اند. شیروی گفت: پس شوهرم کجاست؟ مرد که طبیب را مرخص کرده بود به شیروی گفت: خانم شما من را نمی‌شناسید؟ من همونی هستم که شما به من کمک کردید و زخمم را بستید و مانع از مرگم شدید. به همین دلیل من به شما مدیون بودم و باید جون شما را نجات می‌دادم. شیرو گفت خواهش میکنم به من بگید شوهرم کجاست اون مرده؟ مرد با اشاره سر تایید کرد و شیروی بلافاصله خانه را ترک کرد و مرد با برداشتن لباس گرم برای او به دنبالش به بیرون رفت.<br />
شیروی داشت با فریاد شوهرش را صدا میکرد و روی زانو نشسته بود و مرد با دیدن او سریع لباس را به روی دوشش انداخت و گفت اینجا از محل زندگی شما خیلی دوره و شما باید مراقب سلامتی خودتون باشید و وقتی دید او از هوش رفته او را به خانه برد.<br />
از طرف دیگر دوان تین دو که فقط دو سرباز برایش مانده بود، تغییر لباس داده بودند و هنوز همسر گوا را در اختیار داشتند. در مهمانخانه ای اتاق گرفتند و تصمیم داشتند او را هر طور شده تحویل حاکم دهند. شیروی که به هوش آمده بود در اتاق مشغول درست کردند طناب برای حلق آویز کردن خودش بود که مرد از راه رسید و شیروی با دیدن او گفت می‌خواهید جلوی من را بگیرید. مرد گفت: نه، من وفاداری شما را تحسین می‌کنم ولی باید به شما بگم که شما هنوز فرزند یانگ را به دنیا نیاوردید و نباید حق زندگی کردن را از او بگیرید و با این کار شما نسل خانواده یانگ را قطع خواهید کرد در حالی که هنوز انتقام مرگ او گرفته نشده. و شیروی در حالیکه اشک در چشمانش جمع شده بود از این کار منصرف شد. مرد به شیروی گفت: من مدیون شما هستم و وظیفه خودم میدونم تا پایان عمرم از شما محافظت کنم. لطفأ انتقام مرگ شوهرتان را به من بسپارید.<br />
دوان تین دو که متوجه شده بود، چیو دنبال اوست برای فرار از دست او به معبدی در شهر جیاگ نان پناه برد. از قرار معلوم راهب بزرگ آن معبد عموی دوان تین دو بود. دوان به عمویش در مورد چیو داستانی دروغی سر هم کرد و عمویش را فریب داد و عمویش هم به او گفت: من نمی‌گذارم او به تو آسیب بزند. در همین حال راهبی داخل امد و به راهب بزرگ گفت که شخصی به نام چیو چو چی خواهان دیدار شما هستند و او هم گفت بریم به استقبالشون. دوان از فرصت استفاده کرد و همسر گوا را دریکی از اتاقهای معبد پنهان کرد.<br />
راهب که با چیو روی پلی بیرون معبد قرار گذاشته بود روبرو شد و با خوشامدگویی به او دلیل حضور او در اینجا را خواستار شد و چیو با خشم زیاد به او گفت اول دوان را تحویل بده بعد با هم صحبت می‌کنیم. راهب به چیو گفت: این رفتار در خور شان شما نیست. چیو با این حرف به طرف راهب حمله کرد هر دو بعد از کمی مبارزه و شکست نصفه و نیمه راهب &#8230; راهب گفت: ما می توانیم این مشکل را با گفتگو حل کنیم و اگر فکر می‌کنید باید بجنگیم باید بگم که در این شهر قهرمانانی هستند که از پس شما بر بیایند. بله دوان در معبد است ولی تحت حمایت من، و اگر شما بخواهید او را بگیرید باید از روی جسد من رد بشوید. چیو گفت می‌خواهید چیکار کنم. راهب گفت من از شما میخواهم فردا به رستورانی در شیانگ دون بیایید و با بهترین مبارزان پایتخت مبارزه کنید. اگر شما پیروز شدید من او را به شما تحویل می‌دهم. استاد چیو قبول کرد و رفت.<br />
مردی که شیرو را نجات داده بود او را به شهر جیاشینگ آوره بود و به مهمانخانه ای رفت و یک اتاق خواست و مرد به او گفت که باید اول پولش را بپردازد و مرد که از قرار پولی نداشت گفت پولم را دزدیده اند و صاحب مسافرخانه به او توهین کرد و گفت من مثل شما ها زیاد دیدم. پس از این حرف مرد شروع به کتک زدن صاحب و کارکنان مسافرخانه شد و انها هم که حریف او نشدند به سراغ سربازان حکومتی رفتند سربازان که آمدند از او پرسیدند اسم او چیه و چرا اینجا اومده. مرد نامه ای به او داد و گفت: این را به رئیست نشون بده و سرباز با گرفتن نامه آن را به دست حاکم شهر رساند. حاکم بلافاصله به مهمانخانه آمد و مراتب احترام خود را به مرد نشان داد و به عنوان پیشکش به مرد مقدار زیادی تیل طلا داد و گفت هر کاری داشتند به او بگویند و دردسر هایی که به وجود آوره اند را هم ببخشند. مرد هم پذیرفت .<br />
شیروی که از این ماجرا حسابی تعجب کرده بود به مرد گفت این چه نامه ای بود که حاکم شهر را به خدمت تو در آورد. مرد گفت: این یک نوع برگ عبوره که از صدراعظم سونگ دریافت کردم. هدف من از آمدن به اینجا وامی هست که از زاو-کاوو گرفتم. و آشنایی با آداب و رسوم مردم اینجا که خوشبختانه با تو آشنا شدم. شیرو پرسید زاوو-کاوو کیه و موضوع وام چیه؟ مرد گفت: اون پادشاه سلسله سونگه، او بهره سنگینی از وامی که به ما داده میخواد و من امدم او را تحت فشار بزارم تا کمی ملایمتر باشه. شیرو بلند شدو گفت: مگه شما کی هستید؟ همین که خواست جواب دهد گروهی سرباز وارد شدند و به او احترام گذاشتند و گفتند زنده باد شاهزاده. شاهزاده که متوجه تعجب شیرو شده بود گفت: اسم من وانین-هانگلی نایب السلطنه پادشاه و وزیر امور مالی. شیرو گفت که شما از نژاد جینگ هستید. وان‌ین گفت: بله ولی من تا به حال آزارم به مردم نژاد سونگ نرسیده و ماموریتم حفظ آرامش مناطق مرزی سونگ و جینگ است لطفأ به من اعتماد کنید.<br />
هفت جنگجو در رستوران بودند که قرار بود استاد چیو برای مبارزه به آنجا بیاید. ۶ مرد و یک زن رئیس این گروه ۷ نفره شخصی نابینا بود که یک عصا داشت. راهب بزرگ وارد شد و روبروی رزمیکاران نشست و به آنها گفت: شخصی را من به اینجا دعوت کردم تا با من مبارزه کند ولی من از عهدش بر نمیام. ممنون می‌شوم من را در این کار همراهی کنید. رئیس گروه هفت نفره به راهب گفت: این چه فرمایشی است شما می کنید اگر اون شخص در اثر خودخواهی جرات کرده باشه مزاحم شده بشه به این خاطره که قدرت افراد شجاع این شهر را دست کم گرفته. در همین حال بود که استاد چیو در حالی که دیگه سه پای بزرگی پر از آب را با یک دست بالای سرش حمل میکرد از پله بالا آمد و وارد رستوران شد و در مقابل هفت جنگجو مقداری از آب را با همان دیگ نوشید و دیگ را روی زمین گذاشت.<br />
راهب گفت خوش آمدید ولی میشه لطفأ بگویید این دیگ بزرگ را چرا از معبد به اینجا آوردید. استاد چیو، رو به رزمیکاران کرد و گفت: مایلم بدونم با چه کسانی افتخار آشنایی دارم. راهب گفت: من معرفی می‌کنم و اول استاد چیو چو چی را به رزمیکاران معرفی کرد و بعد یکی یکی رزمیکاران را به شرح زیر معرفی کرد&#8230; اول رئیس گروه مبارزان جیانگ نان، کو جن‌او هستند معروف به خفاش آهنی، دوم شاعر توانا به نام جوآر ، سوم استاد سوارکاری خنسان هستند، چهارم عقاب کوههای ننشان جناب نان‌سو هستند، پنجم غول خندان، جناب جانگ‌او هستند، ششم پاسبان عدالت جوانگ‌لیو و هفتم بانوی شمشیرزن خن‌چین.<br />
بعد از معرفی، رئیس کوجن به استاد چیو گفت: این گروه جیانگ نان است که همیشه دنبال عدالت و برابری بوده و در مورد شما هم شنیدم که شما هم در راه عدالت قدم بر می‌دارید، جناب چیه‌لن(راهب) سالهاست که از دوستان نزدیک ماست و انسان شریف و درستکاری بوده، نمیدونم چه اختلافی بین شما افتاده که شما را در مقابل هم قرار داده، امیدوارم ما بتوانیم در حل این اختلاف به شما کمک کنیم. استاد چیو گفت: من دشمنی با ایشان ندارم من فقط می‌خواهم آن دو نفری را که در معبد هستند را به من تحویل دهید. رئیس کوجن می‌پرسه چه کسانی و استاد چیو تمام ماجرا را تعریف میکند و در نهایت میگوید که همسران دو دوست خود را که باردار هستند، راهب چیه‌لن باید به او تحویل دهد. شما بگویید من باید چه بکنم. راهب با لهن تندی گفت: اینها همش مزخرفه.<br />
استاد چیو که از کوره در رفته بود دیگ آب را بلند کرد و به طرف او پرت کرد و دو تن از مبارزان(نان‌سو و جانگ‌او) با کمک هم دیگ را به طرف چیو برگرداندند و چیو دوباره ان را گرفت و به زمین گذاشت.چیو بار دیگر به راهب حمله کرد و وقتی دید گروه مبارزان مانع او میشوند به رئیس گروه گفت من شما را به نوشیدن آب دعوت می‌کنم. استاد چیو دیگ را برداشت و به سمت رئیس کوجن پرتاب کرد ولی در بین راه جانگ‌او مانع دیگ شد و اول او از آب نوشید و دوباره دیگ را به سمت چیو بازگرداند.<br />
چیو گفت حالا که غول خندان از آب رازی بود نوبت رئیسه که از آب بخوره و آن را به سمت رئیس کوجن پرت کرد رئیس کو-جن با عصا جلوی دیگ را گرفت آن را بلند کرد و مقداری نوشید و بعد دیگ را روی عصا به سرعت چرخاند و به سمت چیو پرت کرد.<br />
استاد چیو با زحمت دیگ را گرفت و دوباره پرت کرد و اینبار به سمت نان‌سو و او هم مثل دیگران از عهده این کار برآمد. در همین حال جانگ‌لیو (پاسبان عدالت) به نان سو گفت من هم می‌خواهم آب بخورم و نان‌سو دیگ را به سمت او انداخت و او هم روی هوا با پا دیگ را گرفت و از آن آب خورد و به استاد چیو برگرداند.<br />
جوآر که به شدت خوشش آمده بود از چیو آب را طلب کرد واستاد چیو با چوب دستیش دیگ را برای او انداخت ولی جوآر به هوا پرید و گفت بدن من نه تحمل وزن این دیگ را دارد ونه معده ام جا برای این مقدار آب و با یک حرکت بدلکاری با بادبزنش مقداری آب از داخل دیگ برداشت و دیگ که کماکان در آسمان بود به خن‌چین نزدیک شد، و خن چی با یک لگد به آن، مقداری از آب آن را بیرون ریخن و خورد. دیگ به بیرون از ساختمان پرت شد که خنسان پرید و با شلاقش آن را به درون رستوران برگرداند و جرعه‌ی آخر آب را خورد و آن دیگ خالی را به استاد چیو بازگرداند.<br />
استاد چیو که از آنها خوشش آمده بود از آنها تشکر کرد و شکست را قبول کرد و گروه جیانگ نان هم استاد چیو را تحسین کردند. ولی استاد چیو گفت: درسته من شکست خوردم ولی اینجا را ترک میکنم تا برای نجات آن دو زن راه چاره ای پیدا کنم رئیس کو که عصبانی شده بود گفت شما که شکست را قبول دارید نباید روی حرفتان پافشاری کنید و باید حرف راهب را قبول کنید و در همین حین سربازان وارد رستوران شدند و استاد چیو فکر کرد که آنها سربازان را آورده اند تا او را بگیرند و به گروه جیانگ نان بدهنی کرد و دیگ را برداشت و رفت.(در اصل شاهزاده هم در آن رستوران بود و سربازان را او فراخوانده بود)<br />
استاد چیو به معبد رفت و با دیگ در معبد را شکست و وارد معبد شد.در اولین قدم نان‌سو و جانگ‌او به او حمله کردند که استاد چو آنها را جا گذاشت و رفت.<br />
در دومین گام، خن‌چین و خنسان با او مبارزه کردند، که چیو هر دو را مغلوب کرد و وارد حیات اصلی معبد شد و تمام مبارزان جیانگ نان بجز رئیس کو او را محاصر و به او حمله کردند.<br />
استاد چیو به هر کس یک ضربه کاری وارد می کرد، بطوریکه دیگر نمی توانست از جایش بلند شود. البته استاد چیو خیلی با شرافت مبارزه می کرد و احترام خنچین که یک زن بود را داشت و فقط یک ضربه‌ی آهسته به او زد که در میان مبارزه رئیس کو توسط تیغهای آهنی سمی، استاد چیو را زخمی کرد که یکی از تیغها به خنچین خورد. استاد چیو تمام مبارزان را مغلوب کرد و در نهایت مبارزه بین رئیس کو و استاد چیو آغاز شد که البته راهب متوجه فریب خوردن خود توسط برادر زاده اش شده بود و می خواست مبارزه را متوقف کند که موفق هم نبود و آن دو به شدت با همدیگر درگیر بودند که در نهایت هر دو ضربه ای به سینه هم زدند و مثل تمام مبارزان دیگر روی زمین افتادند.<br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%A7"><strong>سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز &#8211; ادامه سریال افسانه عقابهای مبارز</strong></a><br />
<a href="http://www.1rang.net/movies/korean-tv-series/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%A7%DA%98"><strong>سریال شمشیر بهشتی و خنجر اژدها &#8211; ادامه سریال بازگشت افسانه عقابهای مبارز </strong></a></p>
<h3>Related Photos</h3>
<ol>
										</ol>

]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.1rang.net/%d8%ae%d9%84%d8%a7%d8%b5%d9%87-%d9%82%d8%b3%d9%85%d8%aa-2-%d8%a7%d9%81%d8%b3%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%b9%d9%82%d8%a7%d8%a8%d9%87%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d8%b2/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

